#حصار_تنهایی_من_پارت_1016
- خداحافظ!
رفتم به اتاقم اما کسي نبود. حتما خاتون داره براي مهموني امشب سالنو حاضر مي کنه ... رفتم به آشپزخونه ی عمارت، ديدم خاتون با دو تا خانم ديگه ميوه هاي شسته شده رو خشک مي کردن.
با لبخند گفتم: سلام بر همه! من برگشتم!
خاتون با لبخند گفت: خوش اومدي... تعطيلات خوش گذشت؟!
- بله... مگه مي شه آدم پيش اميرعلي باشه و بهش بد بگذره؟!
بهشون کمک کردم تا کارشون تموم بشه. تا ساعت شش، دل آرامو نديدم. حتما با آراد جونش رفته بيرون.
با خاتون ميوه ها رو ميز پذيرایي مي ذاشتم که آراد اومد و گفت:
- خاتون به...
با ديدن من ديگه چيزي نگفت.
نگام کرد و گفت: تو اينجا چيکار مي کني؟...براي چي اومدي؟
- قرار نبود تا آخر عمرم پيش امير بمونم!
به خاتون نگاه کرد و گفت: به مش رجب بگو بيا کفشامو واکس بزنه.
- مش رجب نيست آقا!
romangram.com | @romangram_com