#حصار_تنهایی_من_پارت_1015


خنديدم و گفتم: محاله... اين فقط تو قصه هاست که دو نفر که از هم متنفرن، به هم برسن!

- زندگي ما هم عين يه همين قصه ايه که تو مي گي. با اين فرق که خدا نويسندشه... زندگي همه رو خوب مي نويسه ولي متاسفانه ما آدما با کارامون صفحه خوبو خط مي زنيم و يه صفحه ی جديد باز مي کنيم و شروع مي کنيم به نوشتن يه زندگي بد.

- اما من سيندرلاي افسانه اي و زيبا نيستم!

- آره نيستي چون آينازي! آينازي که مي دونه چطور حرص آدمو در بياره!

خنديدم و گفتم: ببخش سرت داد زدم!

- حقم بود! نبايد اعصابتو خرد مي کردم!

دم خونه نگه داشت. گفتم: نمياي تو؟

- نه... بايد برم.

- مهموني چي؟ اونم نمياي؟

- نه؛ حوصله ندارم. ديگه براي اين مهمونیا پير شدم!

- بازم که گفتي پيرم ...از دستم دلخور که نيستي؟

- نه بابا... دلخور براي چي؟... خب زودتر برو تو، هوا سرده. سرما مي خوري.

- باشه... ممنون خداحافظ.

romangram.com | @romangram_com