#حصار_تنهایی_من_پارت_1014


با ترس بلند شدم و گفتم: واي گم شدم!

- نترس! گم نشدي!

پشتمو نگاه کردم. اميرعلي دست به سينه، پا رو پا انداخته بود. روي نيمکت پشت من نشسته بود. با اخم نگام مي کرد. انگار از دستم ناراحت بود.

بلند شد اومد پيشم و گفت: بريم!

- معذرت مي خوام!

- مهم نيست!

چند قدم رفتيم.

گفتم: به خدا من آرادو دوست ندارم!

- پس چرا مي گم يه مدت پيشم بمون، قبول نمي کني؟ فکر مي کني بخاطر خودمه؟

- پس بخاطر کيه؟...آراد يا من؟

پوفي کرد و گفت: الان وقت اين حرفا نيست. بريم.

وقتي ديدم حالش خوب نيست، ديگه اصرار نکردم که توضيح بده. رفتيم خونه، سوغاتيامو برداشتم. سوار ماشين شدیم و حرکت کرديم.

گفت: آرادو دوست داشته باش. اين ديگه آخرين گزينه و شانس زندگيته... اونقدارم که فکر مي کني سنگ دل و بي رحم نيست... تو هم از استعداد دخترتونت استفاده کن... سعي کن بهش نزديک بشي. خدا رو چه ديدي؟ شايد شدي معشوقش!

romangram.com | @romangram_com