#حصار_تنهایی_من_پارت_1009


- آره...دقيقا!

- آيناز جان! خواهش مي کنم اين تنفر از مردا رو بذار کنار... آراد بد؛ قبول... پرهام و آبتين و من هم بديم؟ اون پسره که تو شمال نجاتت داد هم بده؟! آيناز! چرا همه ی مردا رو با يه سنگ ترازو اندازه مي گيري؟

با ناراحتي نگاش کردم و گفتم: من نمي تونم هيچ مردي رو دوست داشته باشم... حتي تو با محبتات هم نتونستي جایي تو قلبم پيدا کني.

يه لقمه جلوم گرفت. نگاش کردم.

با لبخند گفت: اين براي عذرخواهيه... من بايد بخاطر اين ميز ازت تشکر مي کردم، نه اينجوري ناراحت کنم.

به لبخندش نگاه کردم. غم داشت. دستمو دراز کردم که بردارم؛ لقمه رو کشيد و گفت:

- اول بخند!

يه لبخند بي جوني زدم.

گفت: اينجوري که بدتر آدم گريش مي گیره! خوشگل بخند!

خنديدم و گفتم: خوبه؟!

- آره!

لقمه رو بهم داد. صبحونه که خورديم، امير رفت بيمارستان. باز من بيکارشدم. تا وقتي که اومد خودمو با کتاب و تلويزيون مشغول کردم. ساعت سه،چهار بود که اومد.

وقتي اومد، با خودش نهار خريده بود. نهارو خورديم؛ بعد نهار حاضر شديم که بريم بيرون. زنگ خونه زده شد. امير داخل اتاقش بود. رفتم دم در.

romangram.com | @romangram_com