#حصار_تنهایی_من_پارت_1008


- خب راستش نه... يعني من مي دونم کار آراد چيه ولي فکر مي کردم فرار کردي.

پوزخندي زدم و گفتم: منو باش چي فکر مي کردم، چي شد! اصلا ازت انتظار نداشتم. پس همه محبتات ترحم بوده؟

- نه به خدا! اين چه حرفيه مي زني؟

چيزي نگفتم. سرمو پايين انداختم و با قاشق، مرباي هويچ رو هم مي زدم.

گفت: معذرت مي خوام ...نمي خواستم ناراحتت کنم.

همين جور که سرم پايين بود، گفتم: مهم نيست... ولي کاش در مورد زندگيم ازم سوال مي کردي. خوشم نمياد کسي در موردم قضاوت بد کنه.

- حق با توئه؛ شرمنده... پس پدرو مادرت کجان؟

- ندارم... مادرم فوت کرده، پدرمم نمي دونم کدوم گوريه؟

- يعني الان هيچ کسي رو نداري؟

- هيچ کس ... فقط يه دوست.

نگاش کردم.

- تو از زندگي من هيچي نمي دوني؛ هيچي... حتي اگه فاميلي هم داشته باشم، نمي شناسم.

- اگه بگم ازدواج کن، حتما مي گي کسي رو دوست ندارم.

romangram.com | @romangram_com