#حصار_تنهایی_من_پارت_1010
درو باز کردم، ديدم بازم همون دختر نذريه ست!
با تعجب گفت: بازم شماييد؟! امير که گفت خانومش نيستيد؟!
به سيني قيمه و برنجش نگاه کردم و با لبخند گفتم: نذريه؟!
سرشو تکون داد و گفت: بله! براي اميرخان آوردم!
از دستش برداشتم و گفتم: ممنون! بهش مي گم شما آورديد...خداحافظ!
اومدم تو، درو بستم. سيني رو گذاشتم رو اپن و با يه قاشق افتادم به جونش!
امير از اتاقش اومد بيرون. با تعجب نگام کرد و گفت:
- تو که همين الان نهار خوردي؟
- آره! ولي اين نذريه؛ بيشتر مي چسبه!
- بازم نيلو؟! اي خدا! زودتر بخور بريم.
با دهن پر خنديدم و گفتم: هنوزم هر روز برات نذري مياره؟!
با لبخند گفت: آره... الان ديگه شبم شده! فقط مونده صبحونه نذري بياره!
لقممو پايين دادم و خنديدم و گفتم: حتما نذر مي کنه با تو ازدواج کنه! بخاطر همينه اين نذريا رو براي تو مياره!
romangram.com | @romangram_com