#هانا_پسر_تقلبی_پارت_161
لبخند خجلی زد _ببخشید..
جلوتر اومد کنار من روی تخت نشست
که سریع خودم رو عقب کشیدم
مهرداد_من میرم ببینم این ماهان کجا موند...
از اتاق خارج شد...
با ترس زل زدم توچشمای اهورا
اهورا_چرا انقد ازم میترسی..؟؟
پوزخندی زدم_هرکس دیگه ای بود..
میترسید...
اهورا_چرا نمیخوای قبول کنی اگر من کاری کردم سر عشق بود
دستش بلند کرد لای موهام کشید
که سریع سرم رو عقب کشیدم...
_به من دست نزن
دست اهورا روی هوا خشک شد
پوزخندی زد_تو یه گربه کوچولویه وحشی هستی...
یهو با دستش چونم گرفت به سمت خودش کشید_ولی من خیلی خوب میتونم این گربه کوچولو رو رام کنم...
....
سرم رو تکون دادم_بهتره حد و مرز خودت رو بدونی....
اهورا خنده ای از ته دل کرد_اگه ندونم چی؟؟؟
نمیدونم انقد جرات رو از کجا اورده بودم که محکم بهش توپیدم_یه جور دیگه ای بهت میفهمونم
اهورا_این یک تهدید بود؟؟؟
هه...
تهدید واس کسی که کل زندگیش روی دروغ بسته شده چیزه بی معنیه
romangram.com | @romangram_com