#همیشه_یکی_هست_پارت_75
- يادم نمياد هيچ وقت غصه ي چيزي رو زياد خورده باشم . فعلا .
مسير پله هارو گرفتم و رفتم بالا . چراغارو روشن كردم سماور رو هم گذاشتم جوش بياد . 8:30 بود كه سُها اومد با ديدنم گفت :
- سلام . واي مردم از ترافيك . امروز تو تاكسي يه مرده كنارم نشسته بود خجالتم نميكشيد پاهاش و باز كرده بود انگار خونه خالش نشسته . هي خون خونمو ميخورد كه يه چيزي بهش بگم باز دندون رو جيگر گذاشتم آخرش مجبور شدم زودتر پياده شم سوار يه تاكسي ديگه بشم . يكم شخصيت نداشت . اَه اَه اَه .
معلوم بود توپش حسابي پره دوباره گفت :
- خوبي تو ؟
- بد نيستم .
دوباره نگاهش و روم گردوند و گفت :
- امروز چرا كم حرف و ساكتي ؟
شونه هام و انداختم بالا و گفتم :
- رو به راه نيستم .
خنديد و گفت :
- چيه ؟ خوابت مياد ؟
نيشخند زدم گفتم :
- كاش خوابم ميومد . اصلا كاش خوابم ميبرد . ولي واسه هميشه .
- اُه اُه حسابي پكري معلومه . اگه سبك ميشي باهام حرف بزن .
سري تكون دادم و گفتم :
- نه خوبم . عادت ندارم واس كسي از دردام بگم .
سُها صداش و يكم تغيير داد و اداي من و در آورد و گفت :
- چيه ؟ اُفت داره واست ؟ نترس داش . چيزي از ابهتت كم نميشه . تو نميري بدجوري ازمون زهره چشم گرفتي .
بعد زد زير خنده . خودمم خندم گرفته بود جعبه ي دستمال كاغذي كه تو آشپزخونه بود و برداشتم به سمتش پرت كردم كه جاخالي داد گفتم :
- كوفت اداي مارو در مياري ؟
- نه جون تو مگه ادا هم داري ؟
حرف زدن با سُها يكم سرحالم آورد . دختر شادي بود . يه جورايي به دلم نشسته بود . چند دقيقه بعد فريد و هيراد هم رسيدن . دوباره سُها جدي شد و پشت ميزش نشست . ميز صبحونه رو چيدم و همه رو صدا زدم . 4 نفرمون دور ميز نشستيم و آروم صبحونه ميخورديم . نگام به سمت فريد كشيده شد بدجوري رو صورت سُها مونده بود . چند وقت بود خانوم مقدمي از دهنش نمي افتاد . بچمون مدام واسش كار پيش ميومد كه همه ي اين مشكلات هم به دست خانوم مقدمي حل ميشد !
غلط نكنم يه خبرايي بود . من كه هميشه تو اين چيزا شاخكم دير ميزد فهميده بودم يه خبريه . حالا نگاها و تيكه هاي گاه و بيگاه هيراد ديگه بماند ! سُها هيچي نميگفت . خيلي متين و مسلط رفتار ميكرد تا جايي كه بهش حسوديم ميشد .
romangram.com | @romangram_com