#همیشه_یکی_هست_پارت_74

تند تند اين و گفت و رفت . حتي صبر نكرد بگم باشه . شونه هام و بالا انداختم و به سمت اتاقاشون رفتم چراغارو خاموش كردم و درارو قفل . كليدارو تحويل عمو رحيم دادم و پياده تا ايستگاه اتوب*و*س رفتم . تقريبا راه زيادي بود تا ايستگاه . آخه خيابوني كه دفتر توش بود خيلي طويل بود و بايد كلي راه ميومدم . توي ايستگاه نشستم و منتظر موندم . روز بدي نبود . حداقلش اين بود كه نبايد از صبح با مشتري سر و كله ميزدم . كارش آسون بود البته بماند كه هيراد يكم بد اخلاق بود ولي محلش خوب بود . يه جورايي با كلاس بود .

بالاخره اتوب*و*س اومد سوار شدم و يه گوشه نشستم نفس عميقي كشيدم و سرم و بالا گرفتم ” اوس كريم دستت درست كه باز دستمون و گرفتي . “

****

دو روز بعد با كلي مشورتايي كه اين مدت فريد و هيراد با هم كردن بالاخره منشي كه ميخواستن و استخدام كردن . همون دختر محجوبه بود كه اون روزي اومد . اسمش سُها مقدمي بود دختر بدي نبود . نه زياد محجبه بود نه خيلي راحت بود . حد و حدود خودشم ميشناخت . خيليم جدي بود تو كارش . وقتي با فريد يا هيراد حرف ميزد انقدر جدي و بدون عشوه حرف ميزد كه آدم حال ميكرد . البته زياد باهاش گرم نميگرفتم . اونم سرش به كار خودش بود . همين كه فضول نبود خودش جاي شكر داشت !

از آدماي فضول كه همش دماغشون تو زندگي اين و اون بود بدم ميومد . يكي مثل اقدس ! خدا نكنه وقتي ميخواست چيزي از كسي بدونه ديگه همه ي زمين و زمان و به هم ميپيچيد تا آمار طرف و در مياورد .

همه چي توي اين چند روزي كه اومده بودم سر كار خوب بود حتي به اخم و تَخماي هيرادم عادت كرده بودم فقط مسير طولاني و رفت و آمد اذيتم ميكرد . ولي تا ميومدم نا شكري كنم به خودم ميگفتم همينم كه گيرت اومده بايد كلاهت و بندازي هوا !

اين روزا سعي ميكردم زياد تو آينه خودم و نبينم هي ياد حرف هيراد ميفتادم . نه كه مهم باشه برام ها ! ولي خودمم نميدونم چه مرگم شده بود .

حسن و اكبر و اين روزا كمتر ميديدم . خبري هم از مهدي نداشتم . يعني پا پِيَم نميشد . اصلا نميديد منو كه بخواد به پَر و پام بپيچه !

اكبر تو مغازه ي ممد آقا كارش و شروع كرده بود . طفلك باباش مدام دعام ميكرد كه دست اكبر و يه جا بند كردم . يه جورايي كمتر وقت ميكرد غذا بخوره . سرشم گرم بود . ممد آقا هم ازش راضي بود . حقم داشت اكبر بچه خوش اخلاقي بود .

****

دو هفته از كارم تو شركت ميگذشت ممد آقا مدام ميگفت باس مغازش و خالي كنم . نميدونم چه گيري بود كه مغازش و خالي بندازه يه گوشه . يكي نبود بهش بگه بابا واسه تو كه بد نميشه يكي ميمونه تو اين مغازه ي كوفتيت و ازش مراقبت ميكنه ولي پاش و تو يه كفش كرده بود كه بهت مهلت ميدم اينجارو خالي كني .

دوباره عذا گرفته بودم كه كجا برم . شده بودم عين اين خونه به دوشا ! به 1 سال نرسيده هي بايد جا به جا ميشدم . ديگه كم آورده بودم . هنوز سر ماهم نشده بود . پولمم داشت ته ميكشيد . اين چند روزم كه ميومدم سر كار از حسن و اكبر پول ميگرفتم . وضعيت بدي شده بود .

ذهنم بد جوري درگيرم كرده بود . ساعت 8 رسيدم دفتر تقه اي به در اتاق عمو رحيم زدم و صبر كردم . بعد از چند لحظه اومد بيرون بهش سلام كردم با خوش رويي گفت :

- سلام عمو . چطوري ؟

پكر بودم ولي لبخند كم جوني تحويل پير مرد دادم و گفتم :

- مرسي عمو . تو خوبي ؟ سر كيفي ؟

لبخند زد گفت :

- آره عمو منم خوبم . به نظر پكر مياي . بلبل هميشگي نيستي .

- ميدوني چيه عمو ؟ خسته شدم از اين تنهايي . از اينكه كسي رو ندارم واسم دل بسوزونه .

نفس عميقي كشيدم و گفتم :

- خداي مام بزرگه . عمو كليدارو ميدي ؟

معلوم بود پكر شده با حرفم كليدارو از تو جيبش در آورد گرفت طرفم گفت :

- همه چي درست ميشه عمو جون غصش و نخور .

نيشخندي زدم و گفتم :


romangram.com | @romangram_com