#همیشه_یکی_هست_پارت_73
- نه اشكال نداره .
بعد زير لب گفتم :
- خدا شفاش بده .
به سمت آشپزخونه برگشتم . چند دقيقه بعد دو تا چايي ريختم تا ببرم اتاقاشون . اول در اتاق فريد و زدم . با خوش خُلقي چايي رو ازم گرفت و تشكر كرد . حالا نوبت آقا ديوه بود ! تقه اي به در اتاقش زدم و وارد شدم سرش پايين بود و داشت چيزي يادداشت ميكرد با ديدنم اخماش رفت تو هم و دوباره سرش و انداخت پايين . اووووف چه نازي هم ميكنه واسه من ! الان مثلا قهر تشريف داشتن ! چايي رو جلوش گذاشتم و خواستم از اتاقش برم بيرون كه صدام زد .
چايي رو جلوش گذاشتم و خواستم از اتاقش برم بيرون كه صدام زد .
- از اين به بعد دوست ندارم طرف ميزم بياي . بقيه جاهاي اتاق و تميز كن . مفهومه ؟
برگشتم سمتش . سرش پايين بود و هنوزم داشت يه چيزايي مينوشت . يه لنگه ي ابروم و بالا انداختم و گفتم :
- بله شير فهممون شد !
نگاهي بهم كرد و گفت :
- حداقل يه جوري حرف بزن كه آدم به دختر بودنت شك نكنه .
اخمام تو هم رفت :
- خوب لابد دختر نيستم كه مثلشون رفتار نميكنم .
پوزخندي زد و گفت :
- آره همون بهتر كه تو دختر نباشي .
حرصم گرفت دوباره گفت :
- اگه تو آخرين دختر روي زمينم باشي ترجيح ميدم تا آخر عمرم مجرد بمونم ولي طرف تو نيام . واقعا كي دلش ميخواد همچين دختري نصيبش بشه ؟
پوزخندي كه روي لبش بود عصبانيم ميكرد ولي نميدونم چه سِرّي بود كه تونستم بيخيال باشم . گفتم :
- من اگه ميخواستم دختر باشم كه الان اين ريختي نبودم . پس لابد واسم مهمم نيست كه امثال شوما بيان طرفم يا نيان .
برگشتم و سريع از اتاقش اومدم بيرون . زِكّي ، سيرابي چه فكري كرده ؟ شيطونه ميگه ميزدم ورق مرقاش و ميسوزوندم كه حداقل يه دعواي درست حسابي با هم ميكرديم . اينجوري كه حال نميده !
به سمت آشپزخونه رفتم . پشت ميز نشستم . بدجوري رفته بودم تو فكر . اگه واقعا كسي نميخواست بياد طرفم پس اين حسين مغز خر خورده بود ؟ دوباره ياد حسين افتادم . نفس عميق كشيدم . خدارو باس شكر كنم كه شرش دامنمون و نگرفت .
صداي شكمم اعصابم و به هم ريخته بود بدجوري گشنه بودم . به سمت دستشويي رفتم چند تا مشت آب به صورتم زدم . نگاهم تو آينه چرخيد ابروهاي پُرَم به خاطر آب به هم ريخته و نامرتب تو صورتم ريخته بود . موهاي پشت لبمم به خاطر خيسي صورتم بيشتر تو چشم ميومد . خورد تو ذوقم . شايد حق داشت اين حرف و بهم بزنه . با حرص با آستين لباسم خيسي صورتم و گرفتم و از دستشويي اومدم بيرون .
تا عصر كار خاصي نداشتم . جز اينكه چند بار چايي براشون بردم و هر بار هيراد بي محلي كرد . البته واسم مهم نبود انقدر سرش و مينداخت پايين كه فكر ميكردم با برگه هاي رو ميزش يكي شده ! يكي نبود بگه خو پس فردا كور ميشي . باشه بابا فهميديم نميخواي نگامون كني !
ساعت 7 بود كه هيراد و فريد كيف به دست عزم رفتن كردن فريد با خوش خُلقي خداحافظي كرد ولي هيراد با تشر گفت :
- چراغارو خاموش كن در رو هم قفل كن . كليدم يادت نره بدي به عمو رحيم .
romangram.com | @romangram_com