#همیشه_یکی_هست_پارت_72

داشتم از كنارشون رد ميشدم كه صداي سرفه هاي هيراد و شنيدم نيشخندي رو لبم اومد فريد چند تا زد پشتش و گفت :

- آروم بخور همش مال خودته !

رفتم روي يكي از مبلايي كه رو به روي ميز منشي بود نشستم . معدم بدجور به قار و قور كردن افتاده بود .

نه صبحونه خورده بودم نه ناهار . خوب حق داشت اين معده ي بنده خدا ! شيطونه ميگفت برم از بقالي يه چيزي بخرم بخورم . دستم و تو جيبم كردم جز يه هزار تومني پاره پوره هيچي ديگه تهش نبود . اينم بايد خورد ميكردم پول اتوب*و*س ميدادم . هزاري رو گذاشتم تو جيبم و دستم و زير چونم زدم .

نيم ساعت بعد هيراد و فريد از آشپزخونه اومدن بيرون و هر كدوم رفتن تو اتاقاشون . چيزي طول نكشيد كه هيراد عصبي اومد بيرون و صدا زد :

- بلبل .

با صداي فريادش هراسون شدم . سريع از آشپزخونه اومدم بيرون و گفتم :

- امري بود ؟

نگاهي به برگه هايي كه تو دستش بود كردم همونجوري با ابروهاي گره خورده گفت :

- من گفتم اتاق و گردگيري كني يادم نمياد گفته باشم برگه هارو هم جابه جا كني . گفتم ؟

از همه جا بي خبر با خونسردي گفتم :

- خوب گردگيري اتاق ميشه همه جا ديگه ميز شومام تو اتاقتونه بيرونش كه نيست .

هيراد كه از جوابم آشفته تر شد بلند تر داد زد :

- همه ي برگه هام و با هم قاطي كردي تازه وايسادي اينجا جوابمم ميدي ؟

فريد با صداي هيراد از اتاقش اومد بيرون و گفت :

- چي شده ؟ چرا داد ميزني ؟

هيراد برگه هارو انداخت رو زمين گفت :

- همه اينارو برداشته با هم قاطي كرده .

فريد نگاهي به برگه ها كرد و گفت :

- چيزي نشده كه من برات درستش ميكنم .

همينجوري داشتم نگاهشون ميكردم . از يه جا ديگه اعصابش خورد بود سر من داشت خالي ميكرد ! همش 4 تا دونه برگه بود اينم شلوغش كرده بود !

هيراد بدون حرفي به اتاقش رفت و در و محكم بست . فريد برگه هارو برداشت و گفت :

- شما ناراحت نشين هيراد چند وقته عصبانيه . وگرنه هميشه خيلي خوش اخلاقه .

كاملا معلوم بود خوش اخلاقيش ! گفتم :


romangram.com | @romangram_com