#همیشه_یکی_هست_پارت_71

فريد با چشماي گشاد شده گفت :

- جون من ؟ يعني بادا بادا مبارك بادا ؟

- حالا نه به اين زودي كه . يه دختره رو واسم در نظر گرفته يكي دو بار ديدمش . به نظرم خوبه . ديگه حوصله ي جر و بحثاي هر روزه رو ندارم .

هيراد غذاهارو رو ميز گذاشت و رو به من كه زل زده بودم بهشون گفت :

- قاشق چنگال .

به خودم تكوني دادم و قاشق چنگال براشون آوردم فريد كه داشت مينشست رو صندلي گفت :

- يعني همينجوري ؟ نديده و نشناخته ؟ مگه عهد بوقه ؟

- آخ قربون دهنت امشب بيا بريم با مريم جون حرف بزن !

فريد بيخيال ظرف يه بار مصرف و باز كرد و گفت :

- تو زرنگ تر از اين حرفايي . عمرا ازدواج كني .

هيراد نيشخندي زد و گفت :

- معلومه دوستت و شناختي .

اونم نشست و يكي ديگه از ظرفارو باز كرد و مشغول خوردن شد . همونجوري اون وسط وايساده بودم . بايد ميرفتم بيرون . تا اومدم از كنارشون رد بشم فريد گفت :

- شما غذا نميخورين ؟

دستپاچه شدم . اصلا غذايي با خودم نياورده بودم . چقدر خنگي بلبل يعني فكر نكردي اين همه ساعت بدون غذا چجوري ميخواي سر كني ؟ خوب آخه چي مي آوردم ؟ من كه وسيله ي پخت و پز نداشتم ! اصلا اگرم كه داشتم چي ميپختم ؟ سيب زميني ؟ گفتم :

- صرف شده شوما ميل كنين .

فريد سمج گفت :

- كي خوردين كه من نديدم ؟

- شوما تو اتاقتون كار ميكردين .

يه لنگه ابروش و بالا انداخت و گفت :

- وقتي صبح ديدمتون كه ظرف غذا همراهتون نبود . مطمئنين غذا خوردين ؟

اَه چقدر گير بود اخمام و تو هم كشيدم و از اخلاق بلبليم استفاده كردم و گفتم :

- ميگم خوردم . شوما ميل كنين . با اجازه .

نگاهم به سمت هيراد كشيده شد بيخيال قاشقش و پر و خالي ميكرد . اصلا جز خودش و اين دوست سمجش هيچ كسي رو انگار نميديد . چه با ولعم ميخورد الهي تو گلوت گير كنه .


romangram.com | @romangram_com