#همیشه_یکی_هست_پارت_115
وقتي ديد هنوزم عين ماست دارم نگاش ميكنم گفت :
- بگير اون گيس بافتايي كه رو دست و پات گذاشتي رو بزن . به خدا اگه نزده باشي ميام تو خودم ميزنم .
خندم گرفت گفتم :
- باشه باشه ميزنم تهديد نكن .
بالاخره كارم تموم شد از حموم اومدم بيرون . سها با لحن خنده داري گفت :
- دست و پات و نشون بده ببينم .
هلش دادم گفتم :
- برو زدم همه رو .
سريع لباس پوشيدم و دوباره برگشتيم تو اتاق خودم . ماشين هيراد تو پاركينگ بود به سها گفتم :
- اُه اُه اُه هيراد اومده . الان فريد و كشته بس كه غر زده .
- تو خيالت راحت باشه فريد از پسش بر مياد .
رفتيم تو گفتم :
- بيا هي گفتي كار داريم كار داريم . كو ؟ حاضرم . كاري نداريم كه . بيا بريم بالا به كارمون برسيم .
سها گفت :
- كجا ميري ؟ حالا حالا ها باهات كار دارم .
سها جون من اذيت نكن ديگه چيكار داري ؟
از توي كيسه موچين و قيچي و نخ در آورد و گفت :
- بشين .
- يا خدا اينا چيه ديگه ؟
- بشين تو كاري نداشته باش .
- عمرا .
- بلبل يه بار بهت گفتم خودت و بسپر دست من . انقدر نه نيار تو كار .
از اون اصرار از من انكار ولي انگار ته دلم دوست داشتم كه يه نمه تغيير كنم . بالاخره سها موفق شد يه گوشه نشستيم و مشغول شد . مدام ميگفتم :
- سها ابروهامو نازك نكنيا .
romangram.com | @romangram_com