#همیشه_یکی_هست_پارت_102

- آره اين مدتم زحمت دادم بهتون .

مشت زد تو بازوم و گفت :

- آره خيلي زحمت بود . گمشو خودت و لوس نكن .

خنديدم و گفتم :

- باشه حالا كه اينطور شد واسم وانت جور كن اثاثارو ببريم فردا .

- يعني مام باس بيايم ؟

- پَ ميخواي دست تنهام بذاري ؟ به توام ميگن رِفيق ؟

- نوكرتم هستم .

- سالاري

صبح دوباره وانت قرض كرديم از يكي از بچه ها و يه راست رفتيم دم خونه اكبر اينا . داشتيم وسايل و بار ميزديم . حاجي هم داشت از كنار خونه رد ميشد يهو من و ديد اومد جلو و گفت :

- بلبل جايي قراره بري ؟

- آره حاجي . يه اتاق پيدا كردم .

- مگه ممد آقا بيرونت كرد ؟

- خيلي وقته من با پررويي اونجا مونده بودم .

- حالا كجا ميري ؟

- يه جاي دور .

- خبر از خودت به ما بده .

همين يه كارم مونده بود كه آمار لحظه به لحظه بهش بدم . گفتم :

- چشم حاجي بي خبرت نميذارم .

- واسه عروسي كه مياي اين وري ؟

- عروسي ؟ عروسي كي ؟

- مگه اكبر بهت نگفت ؟

عين اين گيجا گفتم :

- نه چي و باس ميگفت ؟


romangram.com | @romangram_com