#همیشه_یکی_هست_پارت_103

حاجي گل از گلش شكفت خنديد و گفت :

- عروسي حسين ديگه . دو ماه پيش يه دختري رو براش عقد كرديم .

يهو وا دادم . اين چي ميگفت ؟ نميدونم براي چي حس بد داشتم . اونم حقش بود كه ازدواج كنه . غير از اينه ؟ بسه بلبل خودت و جمع كن . سعي كردم بخندم ولي فقط لبم كج و معوج ميشد گفتم :

- به سلامتي مباركشون باشه !

- سلامت باشي بابا .

بعد دستاش و گرفت سمت آسمون و گفت :

- ايشالله واسه ي همه ي جوونا پيش بياد و سر و سامون بگيرن . خوب بابا پس بي خبرمون نذار . من برم ديگه .

سر سري باهاش خداحافظي كردم . بدجور رفته بودم تو فكر . اين كه تا همين چند وقت پيش دنبال من بود . چي شد رايش عوض شد ؟ هه اين كه سوال نداره . خوب اونم فهميد كه اشتباه كرده . فهميد تو به درد نميخوري . تازه مگه حالش و نگرفتي ؟ نكنه انتظار داشتي بيفته دنبالت موس موس كنه ؟ اصلا واسه چي داشتم بهش فكر ميكردم ؟ به نفع من . مگه شاكي نشده بودم ازش ؟

ته دلم ميدونستم كه چرا انقدر دلخورم . نه به خاطر اينكه دوستش داشته باشم يا حسي باشه اين ميون . بيشتر واس خاطر اينكه تا حالا كسي من و نديده بود . ولي حسين اولين كسي بود كه من و ديده بود .

نفس عميق كشيدم . اين چرت و پرتا چي بود ميگفتم . حسن كه داشت سوار وانت ميشد گفت :

- كجايي ؟ تموم شد . بشين بريم .

اكبر خرسه پريد پشت وانت و منم رو صندلي جلو نشستم . ديگه راست راستي داشتم از اين محل و آدماش دل ميكندم .

****

حسن سوتي كشيد و همينجوري كه نگاش به ساختمون بود گفت :

- پسر چه جاي توپيه .

بي حوصله از وانت پياده شدم و گفتم :

- همين جا باش تا برم به عمو رحيم بگم در و باز كنه .

حسن سري تكون داد اكبر از ماشين پياده شده بود و اطراف و نگاه ميكرد . سريع رفتم تو و چند دقيقه بعد با عمو رحيم اومدم بيرون . در و باز كرد تا حسن ماشين و ببره تو پاركينگ . خودشم كليد انباري آقاي ذكاوت و دستش گرفت و جلوتر راهي شد . حسن و اكبرم دنبالمون راه افتادن . در انباري رو باز كرد . نگاهي توش انداختم . بزرگ بود . فقط بديش اينجا بود كه جز دو تا پنجره ي كوچيك اونم بالاي ديوار ديگه هيچ پنجره اي نداشت . خفه بود ولي بازم از سر ما زياد بود .

انباري درست كنار پاركينگش بود . سريع وسايل و داشتيم جا به جا ميكرديم كه ماشين هيراد اومد تو پاركينگ . از ماشين كه پياده شد تازه من و ديد . با چشماي گرد شده اومد طرفم و گفت :

- اينجا چيكار ميكني ؟ مگه مرخصي نگرفتي ؟

نيم نگاهي بهش كردم و گفتم :

- چرا اسباب كشي داشتم .

- خوب پس اينجا چيكار ميكني ؟

- اسباب كشي .


romangram.com | @romangram_com