#همیشه_یکی_هست_پارت_101
- عمو خيلي مردي . كاش بشه جبران كنم . اصلا نجاتم دادي يهو .
همينجوري كه داشت از پله ها پايين ميرفت گفت :
- كاري نكردم عمو جون . هر وقت خواستي اسبابات و بياري بيا پيش خودم كليدش دستمه .
- چشم عمو . بازم دستت طلا .
دستي تكون داد و رفت . باورم نميشد كه صبح با اون حال بيام سر كار و الان انقدر خوشحال باشم . ديگه منم داشتم بالا شهري ميشدم . خودم خندم گرفت . سرم و گرفتم بالا و گفتم :
- ميدونم همش كار خودته بازم دستم و گرفتي ايولا داري .
****
اون روز انقدر ذوق و شوق داشتم كه تا عصر رو پاهام بند نبودم . وقتي سُها همه چي رو فهميد اونم پا به پام خوشحالي كرد . يه لحظه دلم گرفت كه انقدر نامردي كرده بودم و بهش حسادت كرده بودم .
از هيرادم واسه فرداش تا ظهر مرخصي گرفتم كه با خيال راحت اسبابام و بيارم . اونم چيزي نگفت . اصلا فراموش كرده بودم كه چه حرفايي ديروز بينمون رد و بدل شده بود . اونم چيزي به روم نياورد .
شب وقتي برگشتم مغازه حسابي كيفور بودم وقتي اكبر من و ديد گفت :
- چي شده كبكت خروس ميخونه ؟
- واي اكبر شانسم زده .
- چرا ؟ چي شده ؟
- يه جاي خواب پيدا كردم .
- مرگ من ؟ كجا ؟
كل جريان و واسش گفتم هم خوشحال شد هم ناراحت گفت :
- خوشحالم كه يه جا پيدا كردي ولي تكليف ما چي ميشه ؟ ميخواي مارو واسه هميشه اينجا بذاري و بري ؟
يه لحظه دل خودمم گرفت راست ميگفت ديگه ازشون دور ميشدم رفتم سمتش و دستش و گرفتم گفتم :
- خودت كه ميدوني چاره ندارم . اينم از دست بدم هيچ جا ندارم كه برم . در ضمن نميخوام برم اونجا بمونم كه . بازم ميام پيشتون . فكر كردين دست از سر كچلتون برميدارم ؟ تو خواب ببينيد .
اكبر يه لبخند نيمه زد و گفت :
- يه نصف روز ميرفتي اون ور واسه كار ازت هيچ خبري نداشتيم با اينكه شبم توي همين محل شب و صبح ميكردي ولي حالا كه ديگه همش اونجايي چشمم آب نميخوره .
چشماش به اشك نشسته بود با تشر گفتم :
- خجالت بكش مرد كه گريه نميكنه مگه ميخوام برم بميرم ؟ بلبل بي معرفت نيست قول ميدم بيام پيشتون . دِ همچين نكن قيافت و دلم ميپوسه .
- فردا مياي اثاثات و از خونمون ميبري ؟
romangram.com | @romangram_com