#همیشه_یکی_هست_پارت_100

نميدونم چقدر توي فكر بودم كه فريد و سُها از آشپزخونه خندون اومدن بيرون . از جام پاشدم برم تو آشپزخونه كه سُها گفت :

- چيزي شده بلبل ؟

- نه چي باس بشه مثلا ؟

- نميدونم تو خودتي انگار .

- نه نيستم .

از كنارش رد شدم . يكي نبود بگه خو اعصاب نداري واس چي پاچه اين و ميگيري .

ميز صبحونه رو جمع كردم كتابم و جلوم باز كردم و مشغول خوندن شدم . چند لحظه بعد عمو رحيم اومد تو واحدمون صداش و ميشنيدم كه از سُها سراغ من و ميگيره سُها هم گفت تو آشپزخونم . زودتر از جام بلند شدم و رفتم بيرون گفتم :

- جونم عمو ؟ كاري داشتي ؟

- آره عمو يه دقيقه بيا بيرون .

با هم رفتيم تو راهرو وايساديم گفتم :

- جونم ؟

لبخند رو لبش بود گفت :

- برات يه جايي رو جور كردم .

گل از گلم شكفت گفتم :

- كجا عمو ؟ نوكرتم به خدا .

- راستش انباري طبقه بالا خاليه . اتفاقا انباريشم خيلي بزرگه . رفتم پيش آقاي ذكاوت پسر خوبيه . اينجا دفتر بيمه دارن . بهش گفتم كه اينجوريه و يه بنده خدايي خونه ميخواد اونم حرفي نداشت .

هول و دستپاچه پريدم بين حرفاش و گفتم :

- عمو چقدر ميگيره ؟

لبخند زد گفت :

- عمو جون طرف انقدر داره كه اصلا اين چيزا واسش مهم نيست . گفت انباريم خالي افتاده اگه شما تاييدش ميكني بدين بهش . گفتم توي واحد پاييني كار ميكني . اونم حرفي نداشت . ديگه واسه اينجا اومدنم به مشكل بر نميخوري . فقط كافيه پله ها رو بري بالا .

بعد زد زير خنده . منم از خوشحالي و لبخند عمو خوشحال شدم و گفتم :

- عمو بذار دستت و ماچ كنم . نجاتم دادي .

عمو خنديد و دستاش و پس كشيد گفت :

- از اين حرفا نزن عمو من پير مرد حالا يه كار از دستم بر اومده . دلم گرفت سر صبح دمغ ديدمت .


romangram.com | @romangram_com