#همه_سهم_دنیا_رو_ازم_بگیر_پارت_68


رو به فرشته گفت:فرشته خانوم بريم؟

فرشته رو به مرد جوان گفت:مواظب خانومتون باشين.

شب، شب خاصي بود.پر از رنگ هاي زندگي! خوشي امشب براي آنها آنقدر شيرين بود که حتي تصور اين خوشي يکباره را هم نداشتند.سوار ماشين که شدند فرشته با لبخند پررنگش گفت:بهترين شب عمرم بود!

قبل از کيان جوابي دهد نگاهش رفت پي دست زخمي فرشته و آنها يادشان رفته بود دستي زخم شده، خوني رفته و دردي در تن است.کيان دستش را گرفت و گفت:قرار بود بيايم دستتو پانسمان کني همه چيز يادمون رفت.پياده شو بايد برگرديم.

-خوبم، ميرم خونه خودم پانسمانش ميکنم.

-تا الان عفونت نکرده خيليه.

کيان از ماشين پياده شد و گفت:بيا پايين، تو بيمارستانيم اونوقت مي خواي بري خونه تازه اونجا پانسمان کني؟

فرشته با اخم گفت:بهت گفته بودم خيلي سمجي؟

-الان که گفتي، بيا پايين!

فرشته چشم غره ايي برايش فرستاد و پياده شد و با او دوباره به بيمارستان برگشت.پرستاري با دقت دست زخم شده اش را پانسمان کرد و پرسيد: رو زمين کشيده شده؟

فرشته سر تکان داد که پرستار با لبخند آرامش بخشش گفت:يه دو روز مرتب پانسمانتو عوض کن.سعي کن به آب هم نزنيش.

فرشته سر تکان داد که پرستار وسايلش را جمع کرد و کيان به صندوق رفت، پول را حساب کرد و با فرشته از در بيرون رفت...کيان پرسيد:بهتري؟

فرشته سر تکان داد و امشب از هر طرف که فکر مي کرد راضي کننده بود.سوار که شدند گوشي کيان زنگ خورد.با ديدن نام مرتضي گفت:جانم داداش؟

.............

-يه اتفاقي تو راه افتاد يکم دير شد، الان داريم ميريم خونه.

..............

-خودم برا عمو شاپور توضيح مي دم.

............

-باشه قربونت داداش.

تماس را قطع کرد که فرشته نگران گفت:حتما الان بابا شاکيه!

romangram.com | @romangram_com