#همه_سهم_دنیا_رو_ازم_بگیر_پارت_69
کيان ماشين را روشن کرد و گفت:خودم باهاشون صحبت مي کنم.کمربندتم ببند.
فرشته تيز نگاهش کرد و گفت:به تو چه؟
کيان با اخم گف:انگار زياد تمايل داري که خودم ببندمش برات هوم؟
فرشته پر حرص گفت:خيلي خودخواهي!
مشغول بستن کمربند شد که کيان گفت:خودخواهي رو از تو ياد گرفتم.
فرشته پوزخندي زد و گفت:هه، جوري نشون نده که انگار بي گ*ن*ا*هي!
-نمي خوام شبمو خراب کنم، پس تمومش کن.
فرشته با ناراحتي نگاهش کرد و گفت:انگار هميشه دارم شب و روزتو خراب مي کنم.چرا تحملم مي کني؟
کيان لحظه ايي برگشت و نگاهش کرد و دل کندن از اين دختر غير ممکن بود.آهش را در سينه خفه کرد و در دل گفت:کاش دوستم داشتي، اما...بازم عاشقت ميکنم، صبرم زياد شده.
فرشته نااميد از شنيدن جوابش خيره شد به آتش بازي بيرون و امشب کاش همه مي بخشيدند و او باز هم بر ميگشت به 17 سالگيش که کيان را ديده بود و عاشقش شده بود.جلوي خانه ي شاپور که توقف کردند کيان زودتر از فرشته پياده شد.زنگ را فشرد و منتظر ايستاد.خود شاپور در را باز کرد با ديدن کيان و فرشته در کنار هم متعجب نگاهشان کرد که کيان قبل از اينکه سوتفاهي به وجود بيايد گفت:سلام عمو جون، با اجازتون من فرشته رو رسوندم، سر راه مجبور شديم يه آقا و خانومو برسونيم به بيمارستان براي همين دير شد، من شرمنده ام بابت اين تاخير!
شاپور دستش را روي شانه ي کيان گذاشت و گفت:شرمندگي نداره جوون، بيا داخل!
-متشکرم ديروقته من ميرم.
-هنوز تا آخرشب مونده بيا يکم با ما چهارشنبه سوريتو در کن!
از خدا خواسته بود اين جوانک و لبخندش نشانه ي پذيرا شدن پيشنهاد شاپور بود و اصلا بدش نمي آمد باز هم با زيباي تخسش باشد.فرشته لبخند شادش را از بودن کيان مخفي کرد و با اجازه ايي گفت و داخل شد.شاپور دستش را پشت کمر کيان گذاشت و او را به داخل هدايت کرد.شاپور با لبخند گفت:منو و خانوم تنهاييم فرشته هم که بيشتر وقتا بيرونه!
کيان با زيرکي گفت:شما بايد به فکر روزي باشين که اونم عين فرزانه خانوم ازدواج کنه.
شاپور لحظه ايي ايستاد و به آتش کوچکي که در حياط روشن کرده بود نگاه کرد و گفت:دل کندن از اين دردونه سخته اما اونم بايد يه روز بره پي زندگي خودش.
به سوي کيان چرخيد و با خنده گفت:هي به خانوم گفتم بزار بيشتر بچه داشته باشيما...
کيان لبخند زد و فکر کرد خودش حتما دلش بچه هاي زيادي مي خواست.با آمدن فرشته و مادرش که سيني شربت به دست بود صداي زنگ باعث شد که شاپور فورا بگويد:حتما مرتضي و نامزدشه!
فرشته متعجب گفت:قرار بودن بيان؟!
کيان به سوي در رفت و گفت:من باز مي کنم.
romangram.com | @romangram_com