#همه_سهم_دنیا_رو_ازم_بگیر_پارت_67
فرشته سر تکان داد و کيان فورا پياده شد و به سوي مرد رفت.فرشته نگران به بيرون خيره بود که کيان به سويش چرخيد و با دست اشاره کرد که فرشته بيايد.فرشته فورا پياده شد و با دو خود را به آنها رساند و گفت:چي شده؟
-اين آقا خانومش بارداره، ماشينش خراب شده هرچيم دست تکون داده کسي نيستاده، حال زنش خرابه من نمي تونم اما تو برو کمکش بيارش تا ببريمش بيمارستان.
فرشته دلواپس سر تکان داد و به سوي ماشيني که کنار يکي از سکوها پارک شده بود رفت.مرد جوان با ديدنش فورا در ماشين را باز کرد و گفت:ليلا تکيه بده به من!
فرشته گفت:بزارين کمکتون کنم.
زن ناله کرد و فرشته سراسيمه گفت:بيارينش بيرون.
مرد به زحمت زن جوانش را از ماشين بيرون آورد، فرشته زير ب*غ*ل زن را گرفت و گفت:برين به دوستم بگين ماشينشو نزديک کنه.
مرد سر تکان داد و به سوي کيان رفت.فرشته با چهره ايي که از نگراني چين افتاده بود گفت:مي توني تحمل کني؟
ليلا نفس بريده اش را بيرون داد و گفت:دارم ميميرم.
کيان فورا ماشين را کنارشان پارک کرد، فرشته و مرد جوان ليلا را سوار ماشين کردند، خودشان هم زود سوار شدند.فرشته دستمال کاغذي را به سوي مرد جوان گرفت و گفت:صورتش خيس عرقه!
مرد جوان دستمال را گرفت که فرشته با دلهره گفت:چه شبيه امشب، تند برو!
کيان با جديت و سرعتي که اصلا ملايم نبود از ميان ماشين هاي مزاحم گذشت و خود را به بيمارستان رساند....مرد با لبخند گفت:چطوري ازتون تشکر کنم؟
فرشته با ذوق گفت:دختره يا پسر؟
مرد جوان لبخند زد و گفت:دوقلو بودن يه پسر و يه دختر.
فرشته با ذوق و شوق زياد دستانش را بهم کوبيد و گفت:مبارکتون باشه، خدا حفظشون کنه براتون.
کيان به سوي مرد دست دراز کرد و گفت:با اجازه ما بريم.
مرد جوان اخم کرد و گفت:اينجوري نمي زارم برين تا قول ندادين يه ناهار در خدمت باشيم.
کيان با تواضع سر تکان داد و گفت:مزاحمتون ميشيم.
مرد جوان گوشيش را از جيبش بيرون آورد و گفت:شمارتونو بدين تا دعوتتون کنم.
کيان به سماجت مرد جوان لبخند زد و شماره ي خود را به او داد.مرد جوان گفت:منتظرتون هستم هيچ بهانه ايي هم قبول نمي کنم.
کيان سر تکان داد و گفت:در خدمت هستم.
romangram.com | @romangram_com