#همه_سهم_دنیا_رو_ازم_بگیر_پارت_118
کيان با حرص و خشم گفت:اتفاق حتما اينه که پخش زمين مي شدي جلو اين جماعت نه؟
فرشته اخمي کرد و گفت:بيا بريم!
کيان نفسش را بيرون داد و شانه به شانه اش به سوي ميز گردي که خانواده ي فرشته نشسته بودند رفت.نرسيده به ميز دستي به کت مشکي براقش کشيد و مطمئن از مرتب بودنش روبروي شاپور و زهرا ايستاد و متواضعانه سلام کرد و با شاپور دست داد. شاپور به احترام اين درددانه ي سامان بلند شد و دستش را به گرمي فشرد که کيان با شرمندگي گفت:بفرمايين بشينين.
کيان کنار شاپور نشست که شاپور پرسيد:پدرت چطوره؟ خانواده نيومدن؟
-سابقه ي آشنايي نداشتن.
شاپور سر تکان داد و گفت:کاروبار چطوره؟ شنيدم شرکت خودتو داري.
-شکر مي چرخه، با يکي از دوستان شريکم.
فرشته دستي به موهاي سرکشش که خودسرانه از زير شال سرخ براقش بيرون آمده بود کشيد و گفت:بااجازه تون يه سر برم پيش عروسمو بيام.
از آنها جدا شده که دوباره گوشيش زنگ خورد، بهروز بود لبخند زد و جواب داد:الو.
.....
کيان نگاهش رفت پي فرشته ايي که آنقدر خانمانه و متين قدم برمي داشت که دلش ه*و*س آ*غ*و*شي مي کرد فقط براي مطمئن شدن از داشتنش و کاش امن ترين جاي اين دنيا آ*غ*و*شش بود براي اين عروسک!
زهرا که فقط از تماشا کردن خسته شده بود رو به کيان گفت:خبري از شقايق نشد؟ قصد نداره بزاره بچه دار بشه؟
کيان محجوبانه لبخند زد و گفت:فعلا که دو نفري تصميمشو ندارن.
زهرا مواخذه کننده گفت:تا کي؟ به فکر تفاوت سنيشون با اون طفل معصومي که مياد دنيا هستن؟
کيان لبخندش را تکرار کرد و گفت:والا من دخالتي ندارم.
شاپور پر خنده گفت:خانوم اين بيچاره چيکاره اس؟
زهرا لبش را به دندان گرفت و کيان لبخندش را پنهان کرد....
حالش خوب نبود،دستش را روي معده اش گذاشت و به سوي مرتضي رفت و به آرامي گفت:گوشتي که خورديم گوشت چي بود؟
مرتضي متعجب به او که دستش روي معده اش بود و کت و پيراهنش را زير دستش مچاله کرد و نگاه کرد و گفت:گوشت گوساله ، چطور؟!
کيان نفسش را تند بيرون داد و گفت:لعنتي بهش حساسيت دارم.
romangram.com | @romangram_com