#همه_سهم_دنیا_رو_ازم_بگیر_پارت_119
مرتضي با نگراني گفت:چت شده داداش؟
-مهم ني، ميرم بيرون کمي تو ماشين دراز بکشم آروم بشه.
-شرمنده داداش نمي دونستم حساسيت داري و گرنه بهت مي گفتم نخوري.
-از گيجي خودم بوده نپرسيده خوردم، بيخيال کمي استراحت کنم خوب ميشه.
-چيزي نمي خواي ؟
-خوبم مرتضي جان به عروسيت برس.بهتر شدم بر مي گردم.
کيان گفت و با نفسي که انگار مرتب قطع مي شد و بريده بريده تنش را اکسيژن رساني مي کرد از باغ بيرون رفت و خود را به ماشينش رساند.ريموت را زد و صندلي عقب سوار شد.فورا دراز کشيد و چند نفس عميق کشيد.مطمئن بود تا فردا تمام تنش سرخ مي شود و آنقدر بيحال مي شود که چند روزي را بايد فقط بخوابد....
نگاه چرخاند و او را نديد.کمي دلخور به سوي فاطمه که دستش در دست يکي از فاميل هاي مادريش بود و خوش آمد مي گفت رفت.کنارش ايستاد و با دلخوري واضحي گفت:پسره ي پرو يه خداحافظيم نگرفت و رفت.
فاطمه همانطور که لبخندش را حفظ کرده بود گفت:منظورت کيانه؟
فرشته با اخم سر تکان داد که فاطمه گفت:جايي نرفته، بيرون از باغه، مثل اينکه به گوشت گاو حساسيت داشته خورده حالش خوب نبود رفت تو ماشينش کمي دراز بکشه برگرده.
دلخوري جايش را به نگراني داد.کيانش...عشقش...درد داشت؟ چقدر پرتوقع شده بود اين فرشته ي از خود راضي!
به سوي در باغ رفت که فاطمه گفت:کجا؟
-ميرم ببينم بهتر شده.
فاطمه پوفي کشيد و دوباره مشغول خوش آمدگويي شد....
از بين تمام ماشين هايي که پارک بود بلاخره پارس سفيد رنگ کيان را تشخيص داد.با ضربان قلبي تند و قدم هايي که سرعت گرفته بود به سويش رفت.به ماشين که رسيد به دقت در آن تاريکي به ماشين چشم دوخت و او را در حالي که صندلي عقب دراز کشيده بود و دستش روي معده اش بود ديد.صورتش کمي درهم بود و تند تند نفس مي کشيد.قلبش زير فشار آن نفس هاي تند و صورت درهم فشرده شد.به آرامي ضربه ايي به شيشه زد.کيان چشم باز کرد و با ديدن فرشته متعجب نگاهش کرد.فورا خيز برداشت و در ماشينش را باز کرد و با عجله پرسيد:اتفاقي افتاده؟
فرشته بي توجه به سوالش با نگراني گفت:خوبي؟
کيان لحظه ايي متعجب نگاهش کرد اما فورا خود را کنار کشيد و آمرانه گفت:بيا داخل.
فرشته بدون لحظه ايي ترديد دامن لباسش را کمي جمع کرد و داخل نشست.در را بست و گفت:فاطي گفت چه اتفاقي افتاده!
-مهم نيست تا فردا خوب ميشه.
فرشته وحشت زده گفت:تا فردا؟ الان کجات درد مي کنه؟
romangram.com | @romangram_com