#همه_سهم_دنیا_رو_ازم_بگیر_پارت_117


فرشته نفهميد.پلک هايش را به هم زد و گفت:من گيج مي زنم يا تو گفتنشو سخت مي کني؟

-بي خيال مهم نيست....امشب خيلي زيبا شدي.

گونه هايش گل انداخت و مي دانست چراغ هاي اين باغ کوچک در رسوا کردنش همدست هستند.سرش را پايين انداخت و گفت:ممنونم.

قبل از اينکه کيان باز حرفي بزند و دوباره او راگلگون کند و ل*ذ*ت ببرد از اين سرخي دلپذير گوشي فرشته زنگ خورد.از آنجا که گوشي را در يقه اش گذاشته بود با خجالت بلند شد و دستپاچه گفت:ببخشيد.

پشت به کيان کرد و گوشي را از لباس زيرش بيرون آورد.از ديدن نام بهروز لبخند زد هر چند دلخور بود که بعد عيد هيچ زنگي نزده بود.به سوي کيان برگشت و دوباره روبرويش نشست و دکمه ي اتصال زا زد و طلبکارانه گفت:به پسر خاله؟

صداي خنده ي بهروز بلند شد و گفت:اوه چه طوفاني؟

گوشيش را پايين آورد و رو به کيان گفت:ميشه بريم پيش بابااينا؟

کيان سر تکان داد و همزمان با فرشته بلند شد.با تخسي به بهروز گفت:قرار نبود چيزيو براي من توضيح بدي؟

بهروز با آرامشي لج درار گفت:بيا اول احوالپرسي کنيم هوم؟ سلام خوبي؟

-برو بمير بهروز.بهت گفته بودم ازت بدم مياد؟

بهروز با صدا خنديد و گفت:منم خوبم جيگر اخمو.نکن اينکارو با خودت دماغو.زشت ميشي.

تقريبا به پيست ر*ق*ص کوچک باغ رسيدند که بهروز گفت:کجايي؟ دورت شلوغه.

-عروسي مرتضي اس.

-از طرف من تبريک بگو.

تقريبا از کنار ر*ق*صنده ها رد ميشدند که پسر جواني در حين چرخشش براي ر*ق*ص محکم به فرشته برخورد که فرشته تعالش را از دست داد و گوشيش محکم به زمين خورد و درش و باطريش کناري افتاد.خودش هم با دو دستش ميز و کت کيان را گرفت تا نيفتد.پسر عذرخواهانه به سويشان برگشت و گفت:خوبين خانوم؟

کيان دستي دور شانه فرشته انداخت و او را که به طرف پايين خم شده بود را بلند کرد و با اخم و عصبانيت گفت:اينم شد ر*ق*ص؟ حواست کجاست؟

فرشته در تلالو اين غيرت و خوشي اين گرمي که تنش را دچار کرده ضعف و لرز کرده بود نگاهش را به صورت پسرک بيچاره که از شرم سرش را پايين انداخته بود دوخت و به آرامي گفت:بسه کيان!

کيان دستش را روي پهلوي او فشرد و گفت:بس نيست.

فرشته معذب خود را از حصار دست کيان رها کرد و گوشيش را از روي زمين برداشت ، سرهم بندي کرد و بي توجه به کياني که زيادي حساسيت به خرج داده بود به پسرک که 18 ساله مي نمود گفت:اتفاقه پيش مياد!

کيان با اخم به فرشته نگاه کرد که پسرک عذر خواست و دوباره وسط رفت.فرشته با آرامش گفت:اتفاق خاصي نيفتاد که!

romangram.com | @romangram_com