#همه_سهم_دنیا_رو_ازم_بگیر_پارت_116
خنديد و گفت:يکيو مي فرستم تنها نباشي.
-راحتم.
مرتضي سري تکان داد و م*س*تقيم به سوي فرشته ايي که الحق زيادي با آن قيافه ي ريزه ميزه دلبر و خواستني شده بود رفت.کنارش خم شد و در گوشش گفت:اگه مي دونستم اين همه خوشگلي خودم مي گرفتمتا...
فرشته خنديد و با دست ضربه ايي به سر مرتضي رفت و گفت:مرديکه ي هيز!
مرتضي دستش را گرفت و با ببخشيدي از بقيه او را از ميز دور کرد و گفت:شاهزاده تنهاست، کسيم که نميشناسه برو تنهاش نزار.
نگاهش کشيده شد به مردي که مصرانه نگاهش را به بازي گرفته بود تا نشان دهد که حواسش پي او نبوده! لبخند زد و نوک انگشتان يخ کرده اش را در دستانش قايم کرد و گفت:ميرم.
مرتضي دستش را روي شانه ي فرشته گذاشت و گفت:کمي کلافه اس، آرومش کن.
-چرا؟
مرتضي دستش را پشت سرش گذاشت و او را به جلو هل داد و گفت:برو!
فرشته دستان سرش را پنهان کرد در گرمي دلپذير موهايش که مثلا سعي مي کرد آنها را درست کند.روبروي کيان که ايستاد موقر و خانمانه گفت:سلام.
کيان نگاه آشفته اش را به آن قد و قامت که به حتم با آن کفش پاشنه بلند قد بلند و کشيده تر به نظر مي رسيد دوخت و لبخند زد و گفت:سلام، بيا بشين.
-اوم يه پيشنهاد خوب!
لبخندش را پررنگ کرد و تقريبا روبرويش نشست و گفت:چرا تنها؟ بابا اينا اونور نشستن.
-کمي به خلوت کردن احتياج داشتم، مطمئنانه اگه عروسي مرتضي نبود نمي يومدم.
خط اخمي روي پيشاني فرشته نشست.دست هايش را روي ميز گذاشت و گفت:چيزي شده؟
م*س*تقيم نگاهش کرد و اعتراف مي کرد عاشق اين خط اخم پيشانيش است.عاشق اين چشمان قهوه ايي متوسط است.عاشق اين لب هاي کوچک و باريک است.عاشق بود و اعتراف مي کرد اين دختر دوست داشتني زيادي خواستني است وقتي نگرانيش را پشت اخمش پنهان مي کرد...
لبخند زد و گفت:نگرانياتو دوس دارم.
عنبيه ي چشمش به حتم لرزيد.نگاهش را دزديد و با شرمي که در صورتش جا خوش کرده بود گفت:جواب سوالمو ندادي.
کيان به صندلي تکيه داد و گفت:کسي رو نااميد کردم که در عين ناحق بود کاملا حقش بود.
فرشته گيج نگاهش کرد که کيان لبخند زد و آرامي گفت:عشق فقط يه باره!
romangram.com | @romangram_com