#همه_سهم_دنیا_رو_ازم_بگیر_پارت_115


ندا چند لحظه ايي صبر کرد تا نفسش جا بيايد.کمي که آرامش به او تزريق شد گفت:مي خواستم باهاتون حرف بزنم.

کيان از تعجب ابرويي بالا فرستاد و گفت:بفرمايين.

-ميشه اينجا نباشه؟

کيان که تعجبش مضاعف مي شد گفت:چرا؟!

-توضيح ميدم بهتون.

-پس بياين تو ماشين.

....دستي روي شانه اش نشست.سرش را بلند کرد و با ديدن مرتضي لبخند زد و گفت:چرا پيش عروست نيستي؟

مرتضي خنديد و گفت:خيرگيت منو کشته.حواست که بهش نيست، چرا چشماتو بر نمي داري؟

مرتضي صندلي را کشيد و کنارش نشست که کيان آهي کشيد و گفت:از اون دختر کارآموز بهت گفتم يادته؟

مرتضي سرش را تکان داد و گفت:آره چي شده؟ مشکلي برات درست کرده؟

-تا مشکل چي باشه؟ امروز جلومو گرفته که کارتون دارم.ميگم بگو ميگه اينجا نه.سوار ماشينم شد بردمش بيرون نه گذاشته نه برداشته ميگه من دوستتون دارم.خيلي وقته عاشقتون شدم.هنگ کردم.

مرتضي خنديد و گفت:پسر چه خوش شانسي، حالا برو روييم داره؟

-مرتضي گير دادي؟ الان نميدونم چيکار کنم؟

-مگه آب پاکي رو رو دستش نريختي؟

-چرا همه چيزو گفتم اما ترجيح ميدم نبينمش.خداروشکر تا کارآموزيش يه هفته ديگه مونده، ترجيح ميدم همين فردا برم برگشو امضا کنم و بفرستمش بره.

-پس الان دردت چيه؟

کيان کلافه گفت:نمي دونم.

مرتضي دستش را روي شانه اش گذاشت و گفت:بي خيال داداش اين نيز بگذره.اومدي عروسيما خوش بگذرون.پاشو يه قر بده حداقل.

-هيشکيم نه فقط من؟ من فقط يه تاگوي دست و پا شکسته بلدم که اونم مخصوصا اون بانويي که داره با اين لباس دلبري مي کنه.مجلس شمام که تانگو نداره داره؟

مرتضي بلند شد و گفت:شرمنده داداش با بندريش بيا بالا.

romangram.com | @romangram_com