#همه_سهم_دنیا_رو_ازم_بگیر_پارت_114


سبحان زل زد به نيم رخي که خورشيد سخاوتمندانه آخرين جرعه ي نورش را زينت بخش صورتش کرده بود و گفت:يه آدم؟

فرشته لبخند زد و گفت:مهم نيست، مادربزرگتون حالش چطوره؟

سبحان با شيطنت گفت:بعد از اون دزدکي اومدنت خوبه!

فرشته با خجالت لبش را به دندان گرفت و گفت:از دستم عصباني بودي، فک کردم نبينيم بهتره!

سبحان خنديد و گفت:الان عصباني نيستم.

فرشته با شادي به سويش چرخيد و گفت:بخشيده شدم؟

-کينه ايي نيستم، کمي دلخور بودم فقط.

-من معذرت مي خوام بابت حرفي که کاملا نسنجيده بود، خب فقط...کمي عصباني بودم.

-فراموشش کن فراموشش کردم.

فرشته دستي به لباس هاي نم دارش کشيد و بلند شد.خورشيد تقريبا در آسمان ناپديد شده بود.رو به سبحان گفت:من بايد برم.

سبحان هم بلند شد و گفت:مي رسونمت.

قبل از اينکه فرشته حرفي بزند گفت:مزاحمم نيستي، مسيرمم دور نميشه...بيکارم و ترجيح ميدم همراه يه بانو باشم تا تنها زل بزنم به افق!

فرشته لبخند زيبايي روي لب آورد و گفت:ممنون.

چقدر آدم ها دير ديگران را مي شناسند و امروز فرشته فکر کرد چقدر در مورد اين استاد جذاب و زيبايش که جنتلمنانه کمي همراهي مي خواست بد فکر کرده بود.

با هم سوار ماشين شدند و در تمام طول مسير حرف زدند!

امروز روز خوبي بود با تمام دلتنگي ها و دلگيري هايش!

*********************

فصل هشتم

به حتم مي درخشيد.لباس سفيدي که سر آستين هايش و انتهاي دامنش و کمي اطراف يقه ي گردش با سرخي کمرنگي زينت بخشيده شده بود.زير سينه اس به حالت م*س*تطيل درازي نگين کار شده بود.موهاي گيس کرده ي زيبايش را که طرف چپ شانه اش انداخته بود را زير شال براق سرخ رنگش مخفي کرد و به طرف دوستان هم کلاسيش رفت.به حتم بي خبر بود.از آن نگاه آشفته که دائم تعقيبش مي کرد و آشفته بود.اين خانمانه راه رفتنش دلش را به بازي گرفته بود.هر چند امروز صبح حالش حسابي گرفته شده بود و دعواي بدي با ندا داشت.نداي عاشقي که نتوانسته بود جلوي خودش را بگيرد و اعتراف کرده بود که چقدر عاشق است.پايش را روي پايش انداخت و ذهنش رفت به صبحي که طعم بد پرتقالي نرسيده را مي داد:

سوار ماشينش شد که ندا نفس زنان خود را به او رساند.متعجب از شيشه ي جلو نگاهش کرد.ندا کنار پنجره ي اتومبيلش ايستاد.کيان شيشه را پايين کشيد و متعجب گفت:مشکلي پيش اومده؟!

romangram.com | @romangram_com