#هم_قفس_پارت_71

_شاید اومدم.

_آفرین دختر خوب،مواظب خودت باش به حرف مامان و بابا هم گوش بده،باشه؟

_باشه،خدافس.

ماری با این که نصف حرف هایی که زد از دهن سپیده بود و اون داشت کمکش می کرد ولی خیلیخوب فارسی صحبت می کرد.لهجه شیرینی داشت با یه تن صدای ریز که حسابی منو دیوونه کرد.ارتباط رو قطع کردم و خواستم برم تو اتاقم که دیدم پدر جلوی در اتاق ایستاده.

_تلفن کی بود؟

_سلام پدر،سپیده بود.

_تو داییسپیده هستی؟

فهمیدم پدر صحبت هامون و شنیده،گند همه چیز در اومد.نمی تونستم صاف صاف توی چشماش نگاه کنم و دروغ بگم.

_قضیه اش مفصله.

romangram.com | @romangram_com