#هم_قفس_پارت_72


_ده دقیقه دیگه توی کتابخونه منتظرتم.

سریع رفتم تی اتاقم،خیلی عصبی بودم،نمی دونستم چی کار کنم.یه سیگار روشن کردم و با سپیده تماس گرفتم.دوست نداشتم قبل از این که با سپیده مشورت کنم رازش رو پیش پدر فاش کنم.

_حالا تو می گی چی کار کنم سپیده؟

_دیگه کاری نمی شه کرد،بالاخره دیر یا زود قضیه ماری رو می فهمیدن،به پدر بگو،ولی تورو خدا یه جوری بگو که قاطی نکنه.

_خیالت راحت باشه،معذرت می خوام سپیده،من رازدار خوبی نبودم.

_معذرت برای چی؟تقصیر تو که نبود،غافلگیر شدی.

_چرا تقصیر من بود.من باید مواظب بودم کسی صدام رو نشنوه،ولی به خدا صدای در رو نشنیدم.

_مهم نیست افشین،خودتو ناراحت نکن،چه بهتر که پدر قضیه رو به مامان بگه.پدر آدم بدی نیست،خیلی منطقی با قضیه کنار میاد.


romangram.com | @romangram_com