#هم_قفس_پارت_52


_فقط چی؟معذرت می خوام ولی من عجله دارم.

_بله،می فهمم،من فقط چند دقیقه وقتتون رو می گیرم.حقیقتش اینه...از همون اولی که شما رو دیدم...البته نه همون اول،یه کمی بعدش...من می تونم ازتون خواهش کنم بیشتر باهم آشنا بشیم؟

_متوجه منظورتون نمی شم؟!

_منظور بدی ندارم،می خوام اگه موافق باشید یه چند ماهی بیشتر با هم آشنا بشیم تا...آخه،حقیقت اینه که من...من از شما خیلی خوشم اومده..

وقتی این و گفتم خیالم راحت شد.قلبم داشت می اومد تو دهنم،شاید اگه ستاره یه دختر دیگه ای بود با شخصیتی متفاوت،برای گفتن چهار تا کلمه عین پسرای هیجده ساله من و من نمی کردم.

وقتی حرفم تموم شد مات و متحیر نگاهم کرد،حتی یه لحظه هم پلک نزد.آروم دستش رو آورد بالا،یکهو تمام وجودم یخ کرد،تمام رویا هام بهم ریخت.یه حلقه زرد رنگ توی دستش بود.چند لحظه مات هم دیگه رو نگاه کردیم،صدای بوق یه ماشین ستاره رو متوجه خیابون کرد.خیلی سریع از لای دفترش چندتا جزوه درآورد و داد دستم و رفت سوار همون ماشینی شد که براش بوق زده بود.برف پاک کن اون پیکان سفید رنگ بی وقفه کار می کرد،پشت فرمون یه پسر جوون بود که با ستاره روبوسی کرد.ماشین با صدای گوشخراشی روی آسفالت خیابون حرکت کرد و تمام رویا های منو با خودش برد.همون طوری در حالی که چند ورقه جزوه دستم بود و بارون سیل آسا روی سرم می بارید ایستادم و به نقطه ای خیره شدم که خورشید تو همون نقطه غروب کرده بود.

چند لحظه طول کشید تا اتفاق هایی که یکی بعد از دیگری پیش اومده بود تو ذهنم هضم کنم.لبه جوب نشستم،اصلا برام مهم نبود که لباس هام کثیف می شه یا دارم خیس میشم.فکر مهرداد درست از آب درنیومد.من ستاره رو از دست دادم،درست قبل از این که به دستش بیارم.چرا هیچ وقت ندیده بودم که حلقه دستشه،چه خیالاتی داشتم!چه تصوراتی!باور نمی کردم.

با صدای مهرداد به خودم اومدم.


romangram.com | @romangram_com