#هم_قفس_پارت_51

مهرداد پیاده شد و رفت.بارون اونقدر شدید شده بود که تا دم در دوید.با چشم بدرقه اش کردم،وقتی از نظرم محو شد،یه عده از دانشجو ها از در اومدن بیرون،وقتی از هم پراکنده شدن ستاره رو دیدم،چتر داشت برای همین آروم می رفت.با خودم گفتم ؛«کی رفته تو که من ندیدمش؟»

باید عجله می کردم،بلند شدم و دویدم طرفش.نزدیکش که شدم صداش کردم.

_خانوم حکمت.

به طرف صدا برگشت وقتی منو دید برام سر تکون داد.روبروش ایستادم.یه لبخند کمرنگ روی لبهاش بود مثل همیشه.آروم چترش رو بلند کرد تامن هم زیر بارون نمونم.

_با من کار داشتید؟

دست وپام رو گم کرده بودم،نمی دونستم باید از کجا شروع کنم،سعی کردم به خودم مسلط باشم.

_می خواستم یه چیزی بهتون بگم.

_مشکلی پیش اومده؟

_نه،راستش مشکل که نه،فقط....

romangram.com | @romangram_com