#هم_قفس_پارت_50


_به ستاره،ستاره حکمت،همه چیز رو می خوام بهش بگم،بدجوری رفته تو مغزم مهرداد،می خوام امروز تکلیفم رو یک سره کنم.

_پس این همه مدت فکر ستاره اس که این جوریت کرده؟!

_آره،خیلی به هم ریختم.یک ماه و نیمه که عین خوره داره می خورتم.ازش خوشم اومده،همون دختریه که همیشه تو ذهنم بوده،تو نمی دونی امروز میاد یا نه؟

_از کجا باید بدونم؟

_خیلی می ترسم مهرداد،نمی دونم چراولی استرس دارم.

_استرس واسه چی؟مطمئن باش وقتی بهش بگی بی چون و چرا قبول می کنه،کی از تو بهتر؟خیلی از دخترای همین دانشگاه فقط منتظرا یه نیم نگاه بهشون بکنی،از خداش هم باشه،اصلا نگران نباش نهار خوردی؟از ظهر گذشته بیا بریم یه چیزی بخوریم.

_نه،من از این جا تکون نمی خورم،باید منتظر باشم.

_باشه تا تو این جایی من می رم از توی دانشگاه دو تا ساندویچ بزرگ می خرم.


romangram.com | @romangram_com