#هم_قفس_پارت_53

_چرا این جا نشستی؟

دستم رو گرفت و با هم رفتیم تو ماشین.ساندویچ رو از توی پلاستیک در آوردو داد دستم،ولی من بی تفاوت به روبرو نگاه کردم.

_چیزی شده افشین؟

_دیدمش.

_بهش گفتی؟

نگاهش کردم،اون قدر پکر بودم که خودش همه چیز رو فهمید.سربسته یه چیزایی رو براش تعریف کردم.مهرداد اولش سکوت کرد و بعدش شروع کرد به دلداری دادن،طفلک خیلی سعی کرد آرومم کنه.کلی حرف های امید وار کننده می زد.ولی نمی دونست عشقی که من تو اون مدت کوتاه به ستاره پیدا کرده بودم اون قدر عمیق بود که هیچی نمی تونست آرومم کنه.با صدای خفه ای بهش گفتم که می خوام تنها باشم.پیاده شد و رفت.

چند ساعتی همون طوری توی ماشین نشستم و بعدش بی هدف ماشین رو روشن کردم و از این خیابون به اون خیابون رفتم.فکرم خیلی مشغول بود.اتفاقی بود که افتاده بود و من نمی تونستم جلوشو بگیرم.شب بود که با خودم کنار اومدم و این قضیه رو برای خودم حل کردم.به جای خالی مهرداد نگاه کردم،دو تا ساندویچ دست نخورده روی صندلی مونده بود.ناراحت شدم.نباید این جوری بهش می گفتم که تنهام بذار.خیال می کرد با بودنش می تونه بهم آرامش بده.کارم اصلا درست نبود،رفتم در خونه شون.ساعت نه و نیم بود.زنگ در رو زدم.پدرش اف اف رو برداشت:

_سلام،معذرت می خوام مزاحم شدم مهرداد خونه اس؟

_شما؟

romangram.com | @romangram_com