#هم_قفس_پارت_179

_نمی خوای بیدار شی؟همه منتظر توئیم.

با بی حوصلگی چرخیدم سرم رو کردم زیر بالش،راستش داشتم خودم رو لوس می کردم،شنیده بودم که وقتی پسرا ناز کش دارن عین بچه کوچولو ها می شن ولی از اون روز این حرف بهم ثابت شد.ستاره بالش رو از سرم برداشت و گفت:

_منصرف شدم افشین،تو هنوز خیلی بچه ای!

عین برق از جام پریدم.

_نه،من بچه نیستم،فقط یه کمی خواب آلود بودم،ببین،حالا سر حالم.

لبند شد و همون طور که بالش توی بغلش بود به سمت در می رفت با خنده گفت:

_متاسفم،دیگه امکان نداره،راه برگشت نداری.

بعد بالش رو به طرفم برتاب کرد وهمون طور خندید و رفت.از همون جا زندگی شیرین من شروع شد.ستاره حسابی منو سر ذوق آورده بود.توی راه خیلی خندیدیم،اصلا نفهمیدم کی رسیدیم تهران؟!اول مهرداد رو رسوندم و بهد آقای حکمت و ستاره رو.خیلی اصرار کردن که برم بالا ولی می خواستم زودتر با پدر صحبت کنم و نتیجه معلوم بشه.ستاره تاکید کرده بود که اگه خونواده ام سر سوزنی مخالف باشن با من ازدواج نمی کنه.راستش یه کمی از جانب پدر نگران بودم.وقتی رسیدم خونه رویا بود.

_سلام افشین جان،خوش گذشت؟

romangram.com | @romangram_com