#هم_قفس_پارت_180
_عالی بود!خیلی خوش گذشت،جای همه تون خالی بود،پدر خونه اس؟
_نه،تو چرا این قدر خوشحالی؟
_چیزی نیست،پدر کی میاد خونه؟
_نمی دونم وا...،شاید اصلا امشب نیاد خونه،چی شده؟خب به من بگو.
_هیچی رویا جون،بعدا همه چیز رو می فهمید.
صورت گیج و متعجب رویا رو بوسیدم و رفتم توی اتاقم،لباس هام و سریع جابه جا کردم و رفتم زیر دوش،انگار داشتم خواب می دیدم،تمام اتفاقهای شب گذشته از جلوی چشمام رژه میرفتن،من ایستاده بودم و از افکارم سان می دیدم.انقلابی که در درونم بود قابل وصف نیست،هر جوری می خوام برات بنویسم راضیم نمی کنه.این جوری بگم که از شدت هیجان و گیج بازی دو بار توی وانحموم لیز خوردم و افتادم.وقتی می خواستم مسواک بزنم اون قدر حواسم پرت بود که به جای خمیر دندون با کف ریش مسواک زدم،حتما حالا درک می کنی که چه حالی داشتم!حدودا ساعت یازده و نیم شب بود که پدر اومد خونه.من داشتم توی جیاط قدم می زدم و انتظارش رو می کشیدم.
_سلام پدر،خسته نباشید،من در پارکینگ رو می بندم.
رفتم در پارکینگ و بستم و به حالت دو خودم رو بهپدر که بی توجه به داشت میرفت توی خونه رسوندم.
romangram.com | @romangram_com