#هم_قفس_پارت_178
اومد بازوم رو گرفت و همون طوری که منو به زحمت به سمت در می برد با خنده گفت:
_می خوام بخوابم،مگه تو کارو زندگی نداری؟
جلوی در ایستادم و همون جوری که توی چشماش خیره شده بودم گفتم:
_کار و زندگی من تویی.
_تو اگه این زبون و نداشتی چی کار می کردی؟
_یه ذره از تو قرض می کردم.
با خنده هولم داد بیرون و در رو بست.چند ثانیه ای با لبخند پشت در اتاقش ایستادم و بعدش از روی ناچاری رفتم توی اتاق.برخلاف انتظارم خیلی زود خوابم برد،خوابی شیرین.
وقتی بیدار شدم دیدم ستاره نشسته بالای سرم و داره با خنده نگاهم می کنه.
romangram.com | @romangram_com