#هم_قفس_پارت_167

_دست پخت عروسمه،دیدم شما تازه از راه رسیدین ممکنه حال و حوصله آشپزی نداشته باشین،امشب مهمون ما هستید،از فردا خودتون آشپزی کنید.

_دستتون درد نکنه،واقعا که محبت کردید،شما تشریف ببرید،من خودم میز شمام رو می چینم.

آقا حیدر که رفت برای چیدن میز شام کلی سلیقه به خرج دادم.آخه مهمون عزیزی داشتم.با این که زیاد باسلیقه نیستم ولی میز شام به نظرم خیلی اشتها آور شد.مهرداد هم اومده بود کمکم و آقای حکمت داشت به اخبار تلویزیون گوش می کرد.

وقتی همه چی آماده شداومدم توی پذیرایی و همون طور که داشتم بالا رو نگاه می کردم ستاره رو صدا زدم.طبقه پایین ویلا فقط یه آشپزخونه اس با توالت و حموم و هال و پذیرایی،از کنار پذیرایی پله می خوره به طبقه بالا که چهار تا اتاق و یه توالت و حموم داره که با یه هال کوچیک از هم تفکیک می شه.

وقتی توی اون هال می ایستی اتاق پذیرایی طبقه پایین کاملا مشخصه.ستاره از توی اتاقش بیرون اومدو از همون بالا چند دقیقه نگاهم کرد.یه پیراهن پوشیده بود و موهای پرپشتش رو ریخته بود روی شونه هاش،من همون جا میخکوب شدم.تا زمانی که از پله ها بیاد پایین همون جوری نگاهش می کردم.بعداز شام ستاره با اصرار زیاد رفت تا ظرف ها رو بشوره،منو مهردادو آقای حکمت هم نشستیم به حرف زدن.ستاره درست مثل یه کدبانو ازمون پذیرایی می کرد.موقع خواب که رسید به سختی از ستاره دل کندم و رفتم توی اتاقم،روی تخت دراز کشیدم و به سقف خیره شدم ،صدای موسیقی ملایم توی گوشم می پیچید،چقدر احساس خوشبختی می کردم!دوست داشتم بدونم ستاره توی اتاقش داره چی کار می کنه؟!خوابه؟یا داره از پنجره اتاقش دریا رو تماشا می کنه،یکی،دوساعت گذشت کم کم داشت پلک هام سنگین می شد که با صدای در بلند شدم و روی تخت نشستم.

_بفرمایید؟

_خواب بودی؟

ستاره بود،خیلی از دیدنش خوشحال شدم،خواب به کلی از سرم پرید.

_نه،بیدار بودم،تو چرا نخوابیدی؟حالت خوب نیست؟

romangram.com | @romangram_com