#هم_قفس_پارت_166


_عیب نداره افشین،ناراحت نباش،مردها همه شون بی وفان،من قول می دم هیچ وقت نمی رم تا مجبور نشی بهم خیانت کنی.

خیلی خودم رو کنترل کردم،خنده ام گرفته بود،ستاره عین بچه ها حرف می زد،دلم می خواست ماچش کنم در عین حال دلم براش می سوخت،صورتم رو چرخوندم و دستش رو که روی شونه ام بود بوسیدم،یکهو دستش رو کشید و صورتش از خجالت سرخ شد.بلند شدم و قبل از این که از اتاق برم بیرون گفتم:

_حموم ته راهروئه،یه دوش بگیر،خستگی از تنت در می دره،برای شام منتظرت می مونیم.

_تو کجا می خوابی؟

_همین جا روبروی اتاق تو یه اتاق دیگه اس،من نزدیک تو می خوابم،فقط دو تادیوار کوچیک بینمون فاصله اس.

_دیوارهارو برمی داریم،به زودی.

لبخندی بهش زدم و رفتم توی اتاق روبرو.هوای شرجی شمال حسابی بدنم رو چسبناک کرده بود برای همین اول رفتم حموم و بعدش رفتم پایین تا برای شام یه چیزی درست کنم.وقتی رفتم توی آشپزخونه،دیدم آقا حیدر داره ظرف های شام رو از توی کابینت درمیاره،یه قابلمه بزرگ هم روی گازه.

_شما چرا زحمت کشیدی آقا حیدر؟


romangram.com | @romangram_com