#هم_قفس_پارت_163
ستاره لبخندی زد و گفت:
_بریم،پدرجون منتظره.
با هم از روی سنگ ها سرازیر شدیم و رفتیم توی ویلا.آقای حکمت و مهرداد نشسته بودن و تخته بازی می کردن.یکهو عین برق گرفته ها گفتم:
_مهرداد ساعت چنده؟هیچی توی ویلا نداریم.
_شما زحمت نکشید،منو آقای حکمت رفتیم و کلی خرید کردیم،همون موقع که شما دوتا لب دریا زمزمه های عاشقونه می کردید.تو فقط ترتیب شما رو بده.
آقای حکمت و مهرداد لبخندی زدن و منو ستاره رفتیم بالا. باورم نمی شد که این حرف ها از دهن مهرداد در اومده،خجالتی تر از این حرف ها بود که جلوی جمع اون جوری حرف بزنه!در اتاق خودم رو باز کردم و گفتم:
_اینجا اتاقه توئه،قشنگه؟
_خیلی.
اونجا اتاقی بود که رویا به سلیقه خودش برام تزئین کرده بود،با رنگ های آبی و لیمویی.قبلا که گفته بودم،رویا خیلی خوش سلیقه اس.اتاق کوچکی بود که یه تخت خواب داشت که با روتختی آبی و چندتا بالش لیمویی تزئین شده بود.کف اتاق هم مثل تمام ویلا سنگ بود با گبه آبی رنگ که روی سنگ ها پهن شده بود.یه پنجره کوچیک داشت که رو به دریا باز می شد و پرده های آبی لیمویی،درست زیر پنجره هم دوتا راحتی بودکه یه میز کوچیک وسطش قرار داشت.وقتی روی راحتی ها لم می دادی دریا معلوم بود.
romangram.com | @romangram_com