#هم_قفس_پارت_164


ستاره از دیدن اتاق خیلی ذوق زده شده بود.کنار تخت یه میز کوچیک بود که یه آباژور روش بود.با عکس مادرم و بیژن.ستاره لبه تخت نشست و قاب عکس رو گرفت دستش.

_اینا کی ان؟

کنارش نشستم و گفتم:

_این مادرمه،اینم برادرم بیژن،اونا سال هاست که مردن.

_متاسفم افشین،من نمی دونستم،چرا مردن؟

_ناراحت نشو،به نبودنشون عادت کردم.توی تصادف کشته شدن،تو همین جاده شمال.

_چند سال پیش؟

_بیست و دو،سه سال پیش.


romangram.com | @romangram_com