#هم_قفس_پارت_157

_بعداز ظهر میام،علیرضا سلام می رسونه،می گه این مربای بهارنارنج من چی شد؟

_سلام برسون،بهش بگو فردا حتما میارم بیمارستان،فعلا کاری نداری؟

_نه،خداحافظ.

_خداحافظ.

ارتباط رو قطع کردم و سریع رفتم مربای علیرضا رو که براش کنار گذاشته بودم برداشتم و روی میز ناهار خوری گذاشتم که فردا صبح یادم بمونه براش ببرم.علیرضا عاشق مرباس.دوهفته پیش که بابام برای دیدنم به تهران اومده بودبراش مربا آورد ولی علیرضا دوهفته ای مربا رو تموم کرد.من هم بهش قول دادم که از مربای خودم بهش بدم.مربا دست پخت مامانه،از زمانی که شمال زندگی می کنه حسابی کدبانو شده.کارم که تموم شد لباس خواب پوشیدم و توی رختخواب رفتم.آخرین نامه افشین و برداشتم و شروع به خوندن کردم.

ای کاش می توانستند ازآفتاب یاد بگیرند که بی دریغ باشند...

ستاره دقیقا یک ماه و سه روز تو آسایشگاه بستری بود.اواخر مرداد ماه بود که برای دیدن ستاره رفته بودم دکترش رو توی راهرو دیدم.

_سلام آقای دکتر.

_سلام،خوب شد دیدمتون.

romangram.com | @romangram_com