#هم_قفس_پارت_156
_کاش افشین رو پیدا کنم.
از فکر بیرون اومدم،خونه به نظرم نامرتب اومد.شروع کردم به یه نظافت کلی،بعدش هم یه دوش گرفتم و یه لیوان بزرگ قهوه،حسابی سرحال شدم.گوشی رو برداشتم و به مامان زنگ زدم،کسی خونه نبود،شماره رعنا رو گرفتم.
رعنا صمیمی ترین دوستمه،از زمانی که برای تحصیل اومدم تهران با هم آشنا شدیم.همکلاسی بودیم،پزشکی می خوندیم.اواخر سال چهارم که طرحمون شروع شد رعنا با دکتر علیرضا پهلوان آشنا شد وبعداز یکی،دو ماه ازدواج کردند.دو سال بود که از ازدواجشون می گذشت،خیلی هم دیگه رو دوست داشتن،رعنا صورت معصومی داشت و یه کمی تپل بود.شاید همین معصومیت و بامزه گیش بود که علیرضا رو اسیر کرده بود؟!ما سه تا دوست های خوبی بودیم.اونا از زندگیشون راضی بودن،تنها مشکل زندگیشون بچه دار نشدن رعنا بودکه مشکل قابل حلی بود،منتها رعنا دچار یه سوءتفاهم شده بود و می گفت اگه علیرضا منو دوست داره باید بتونه بدون بچه هم با من زندگی کنه.برای همین درمانش رو جدی نمی گرفت.به نظر من این فکر احمقانه ای بود علیرضا خیلی رعنا رو دوست داشت ولی نمی تونست علاقه اش رو به داشتن بچه انکار کنه.
_سلام رعنا،خوبی؟
_سلام،قربانت،فردا بیمارستانی؟
_آره،صبح زود،ولی باید فردا،پس فردا یه هفته قید درس و بیمارستان و بزنم،اسباب کشی دارم،بهت که گفته بودم،می تونی بیای کمک؟
_شرمنده،این یکی،دوهفته حسابی سرم شلوغه،بعدش برای چیدن وسایل می تونم کمکت کنم.
_عیب نداره،مامان و بچه ها میان،گفتم اگه تو هم بیکاری یه سری بزنی.حالا که کار داری به کارت برس.تو هم فردا صبح بیمارستانی؟
romangram.com | @romangram_com