#هم_قفس_پارت_158


_اتفاقی افتاده؟

_نخیر،خواستم بگم همین امروز می تونید ستاره رو ببرید،حالش خوبه.ماهی دوبار باید بیارینش مطب تا کنترل بشه،قرص ها و داروهاش رو تجدید می کنم،نباید توی مصرف داروها سهل انگاری کنه.باید توی ادامه درمانش جدی باشه.

_خوش خبر باشید آقای دکتر،خیلی خوشحال شدم.

_موفق باشی.

وقتی ستاره فهمید که می تونه از آسایشگاه بره بیرون خیلی خوشحال شد.بهش گفتم که تا وسایلش رو جمع می کنه می رم دنبال مهرداد و آقای حکمت تا یکراست ستاره رو از آسایشگاه ببرم شمال.نمی دونی ستاره چه حالی شد؟!خیلی ذوق کرد،زود رفتم خونه و به رویا جون گفتم که با دوست هام می رم شمال.

بعدش هم رفتم دنبال مهرداد و با خواهش و التماس پدرش رو راضی کردم که اجازه بده با مهرداد بریم مسافرت،یک ساعتی طول کشید که آقای حکمت ساکش رو جمع کرد و تونست از صاحب کارش چند روزی رو مرخصی بگیره.

راه افتادیم.ستاره خیلی هیجان زده بود،نمی دونی با چه ذوقی به مناظر اطرافش نگاه می کرد.یکی دو جا توی جاده کندوان نگه داشتم تا ستاره از هوای آزادو مناظر زیبای کنار جاده لذت ببره.

وقتی ستاره رو می دیدم که داره با عشق نگام می کنه تمام بدنم گرم می شد.از روزی که رابطه مون شروع شد رفتار ستاره روزبه روز با من بهترو بهتر می شد.اعتمادش به من بیشتر می شد.کوچک ترین توجه ستاره به من باعث می شد که از خودبی خود بشم و بیشتر توی دریای عشق فرو برم.توی جاده همه اش حواسش به من بود.


romangram.com | @romangram_com