#هم_قفس_پارت_131
تقریبا یه هفته به همین منوال گذشت.روزها می رفتم دنبال آقای حکمت،از اوضاع ستاره مطلع می شدم،غروب ها وقتی از آسایشگاه برمی گشتم وآقای حکمت رو می رسوندم اگه مهرداد هم بود یه دوری توی خیابون ها می زدیم،در غیر این صورت زود برمی گشتم خونه و تنهاییم رو با کتاب های شعرم تقسیم می کردم.
نور افتاده بود توی چشمم.چشمام رو که باز کردم دیدم خورشید وسط آسمونه.اون روز تقریبا نه یا ده روز بود که ستاره بستری شده بود.یکراست رفتم حموم،روی آینه حموم یه تیکه کاغذ چسبیده بود.
«افشین جان من امشب مهمونی ام،دیر وقت میام خونه،پدرت امروز صبح رفت کرمان،فردا شب بر می گرده،قربانت رویا»
وقتی دوش گرفتم کاغذ رو با بی حوصلگی از روی آینه کندم و توی سطل انداختم.کارم شروع شد.
رفتم دنبال آقای حکمت،مهرداد اون روز مجبور بود که توی حجره پدرش بمونه.وقتی رسیدم آسایشگاه گفتم:
_من توی ماشین منتظرتون می مونم.
_توی این چند روز خیلی گرفتار شدی پسرم،شرمنده ات شدم.
_خواهش می کنم،اصلا این طوری نیست،من تمام این سختی ها رو به جون می خرم.
_حتی اگه ستاره جوابش منفی باشه؟
romangram.com | @romangram_com