#هم_قفس_پارت_130


_اومدم امروز بریم بیرون یه گشتی بزنیم و نهار بخوریم.نمی یایی؟

_واقعا متاسفم،من که قبلا گفته بودم،به خدا من هیچ وقتی برای این کارها ندارم.

یه لحظه احساس کردم خیلی تند رفتم.گفتم:

_باشه،می تونی منتظرم باشی تا برگردم؟

_فقط دو،سه ساعت وقت دارم.

_سعی می کنم تا سه ساعت دیگه خونه باشم،ولی اگه برنگشتم بعدا می بینمت.رویاجون خونهاس،هم صحبت خوبیه اینچند ساعت رو می تونی پیشش بمونی.

منتظر نشدم حرف دیگه ای بزنه.سوار ماشین شدم و در حالی که لادن ایستاده بودو تماشا می کرد از اون جا دور شدم.توی راه به لادن فکرکردم،دختر خیلی خوبی بود،خیلی مهربون و خونگرم بود،از مصاحبت باهاش لذت می بردم ولی هر کاری می مردم نمی تونستم غیر از دوستی معمولی روی لادن فکر دیگه ایبکنم،فکرم رو ستاره پر کرده بود.حالا باید با ستاره چی کار میکردم؟نمی دونستم آینده چه سرنوشتی برای منو ستاره به رقم زده ولی دوست داشتم زودتر تکلیفم روشن بشه.

اون روز وقتی آقای حکمت رو جلوی آسایشگاه پیاده کردم با مهرداد رفتیم و از پرستار بخش وضعیت روحی ستاره رو پرسیدیم.ساعت سه،سه و نیم بود که با دکترش تماس گرفتم.گفت همه چیز داره خوب پیش می ره،نتایج آزمایش ها تشخیص دکتر رو تایید کرده بودوستاره رو به بهبود بود.دکترش می گفت داروها خیلی زود داره اثر می کنه و شاید ستاره کمتر از یه ماه مجبور شه اون جا بستری باشه.دکتر گفت که اگه حالش خوب بشه و مرخص بشه حداقل باید یک سال تحت نظر باشه و دارو مصرف کنه.اون روز وقتی برگشتم خونه لادن رفته بود،رویا می گفت خیلی عصبانی شده بود.فکر می کرد قالش گذاشتم،اصلا برام مهم نبود،من همه حرف هام رو با لادن زده بودم،بالاخره باید می فهمید که نمی خوام روابطم رو باهاش زیاد کنم.


romangram.com | @romangram_com