#هم_قفس_پارت_132


_بله،حتی اگه جوابش منفی باشه.

آقای حکمت که رفت ضبط رو روشن کردم و توی صندلی فرو رفتم.

...من گلی پژمرده بودم،گر تو را صد رنگ و بو بود

آنچه کردی با دل من قصه سنگ و سبو بود....

بی جهت به رفت و آمد مردم خیره شدم.همچین توی کاراشون عجله به خرج می دادن که انگار دنبال یه چیزی می دوئن.راستی چرا هیچ کدومشون نمی خندن؟چرا همه غمگین و افسرده بودن؟چرا با اخم روزشون رو آغاز می کردن؟چه سوال های بی موردی!شاید اگه یه نفر منو هم توی اون وضعیت می دید همچین سوال هایی به ذهنش می رسید.

_آقا افشین؟!

با صدای آقای حکمت به خودم اومدم و سریع ضبط رو خاموش کردم.سوار شد.

_روشن کن،من ترانه های قدیمی رو دوست دارم.


romangram.com | @romangram_com