#هم_خونه_پارت_192
.دکترش گفت کارش تا ساعت 6طول میکشه
.پسرم دوباره برو . تنها نمونه
.شهاب علی رؼم میلش گفت باشه
.شهاب جان راستی میترا رو شب ببر خونه ی خودت
شهاب که جا خورده بود گفت چرا؟
میترا هم تنهاست . بخاطر .آخه امشب چند تا از رفقای قدیم میان پیش من. من هم سرم با اونها گرمه
...دندونش نگرانم. پیش تو باشه خیالم راحته
...آخه
تیموری مهلت نداد و گفت خب شهاب جان . من کار دارم. دیگه مزاحم نمیشم . میترا رو ببر پیش خودت و
.مواظبش باش. خداحافظ. و قطع کرد
یلدا روی تخت نشست و سر را میان دو دست فشرد . نگاهش به قفسه ی کتابها افتاد و با خود گفت
.خدایا داؼون شدم. دیوونه شدم. یک کاری بکن .خدایا چقدر درس نخونده دارم. با این اوضاع چجوری کنار بیام
.شهاب در اتاق را زد و داخل شد. بسیار عصبی بود.دستی داخل موها کشید و کنار یلدا نشست
نمیدانست چگونه بگوید. اصلا نمیدانست گفتنش درست است یا نه.؟
.شهاب نفس پر صدایی کشید و گفت یلدا میترا امروز جراحی دندون داره. پدرش از من خواسته بیارمش اینجا
گویا خودش مهمون داره و نگران دخترشه. از نظر تو ایرادی نداره... میترا امشب بیاد اینجا؟
یلدا به مرز جنون رسیده بود . فکری کرد...نه اصلا نمیتوانست حتی فکر کند. به خود گفت این لعنتی واقعا
.من رو احمق فرض کرده. ببین کار به کجا رسیده . اون وقت من هنوز تو خیالات و اوهام زندگی میکنم
شهاب بار دیگر پرسید. نظرت چیه؟
یلدا با اینکه از درون ویران بود. نگاهش کرد وگفت من چیکاره ام؟
.خونه ی توست. من برام فرقی نمیکنه
.شهاب رنجیده نگاهش کرد و از جا برخاست و رفت
.یلدا به فرناز زنگ زد و گفت الو فرناز
سلام یلدا تویی؟161
.میخواستم بیام پیش شما .فرناز من امشب نمیتوانم توی این خونه بمونم
خب بیا.نه من میام دنبالت...آخ جون. راستی مگه شهاب خونه نیست؟
.فعلا ولش کن . میام پیشت و بهت میگم
.پس حاضر شو ما اومدیم
.نه . من با آژانس میام . خداحافظ
.یلدا به سرعت لوازم شخصی اش را که برای آن شب لازم داشت جمع کرد و راهی شد
.به محض دیدن فرناز بؽضش ترکید و خود را در آؼوش او انداخت. احساس بیکسی بیچاره اش کرده بود
فرناز هراسان پرسید. یلدا چی شده؟ برای چی گریه میکنی؟
.یلدا فقط هق هق میکرد . بالاخره بعد از مدتی نفسی تازه کرد و همه چیز را برای فرناز تعریؾ کرد
romangram.com | @romangram_com