#هم_خونه_پارت_191

.یلدا پیاده بسوی خانه بازگشت. شهاب هم پشت سرش آمد
.یلدا با خود گفت همه دیوونه اند. شاید هم شهاب و میترا خانم دسته گلی به آب داده اند که میخواست بهم بگه
.شاید میترا حامله است. و از این فکر نزدیک بود توی پله ها بیافتد
>شهاب گفت کجا میرفتی؟
.کامبیز هم اومده بود دنبال تو که من رو دید و گفت میرسونمت .هیچ جا . من میخواستم کتاب بخرم
.این کتاب خریدنهای تو تمومی نداره
یلدا خنده اش گرفت . شهاب راست میگفت. یلدا تنها بهانه اش برای جایی رفتن و دیر آمدن و ؼیره
.کتاب خریدن بود
شهاب که معلوم بود مجاب نشده است گفت اگه کامبیز با من کار داشت پس چرا رفت؟
.من از کجا بدونم
توی ماشین چی بهت میگفت؟
.یلدا دستپاچه گفت . میگفت کتایون خیلی سلام رسونده و این حرفها
...شهاب داد زد کتایون بیخود کرده با
چرا فریاد میزنی؟
یلدا تو واقعا این همه ساده ای یا خودت رو به حماقت زدی؟
.یلدا که عصبانی شده بود گفت تو حق نداری به من توهین کنی
.من حق دارم هر کاری بکنم160

یلدا پوزخندی زد وگفت تو هیچکاری ازت ساخته نیست بجز این سوال و جوابهای مسخره که دیگه داره
.اذیتم میکنه
شهاب بجوش آمده بود. نفس نفس زنان گفت چیه؟ چشمت به خانواده ی پر مهر و محبتش افتاده؟
منظورت چیه؟
.صدای زنگ تلفن مانع از ادامه ی بحث شد. یلدا که نزدیک تلفن بود گوشی را برداشت .صدای تیموری را شناخت
.یلدا گفت الو
.تیموری گفت الو... گوشی رو بده به شهاب
.یلدا از رفتار تحقیر آمیز و بی ادبانه ی تیموری عصبی تر شد وگفت من منشی داماد شما نیستم
.یکبار دیگه زنگ بزنید تا خودش جواب بده. و گوشی را قطع کرد
شهاب گفت کی بود؟
.یلدا با ؼضب در حالیکه به اتاقش میرفت گفت پدر خانم آینده تون
.شهاب مستاصل و عصبی در حالی که خود را روی مبل می انداخت گفت لعنتی
.تیموری دوباره زنگ زد و شهاب جواب داد الو سلام
شهاب این دختره چی میگه؟
.هیچی . هیچی . بفرمایید
میترا رو نیاوردی خونه؟

romangram.com | @romangram_com