#هم_خونه_پارت_190

یلدا برگشت . کامبیز بود. گفت سلام حالتون چطوره؟
خوبم مرسی. چقدر دیر کردین؟
منتظرم بودین؟
.یک ساعتی میشه
کاری داشتین؟
...بله
یلدا که اصلا حال وحوصله نداشت حالا مشتاق شنیدن بود . با خود گفتت حتما راجع به شهابه و حتما
.ماجرای جدیدی رخ داده
پیش آمد و گفت شهاب کجاست؟
.کامبیز خیلی صریح گفت میترا رو برده دندانپزشکی159

.یلدا چهره اش به سفیدی گرایید. لبهایش بی اختیار لرزید و سرش اندکی گیج رفت
کامبیز با اینکه متوجه یلدا بود اما بروی خود نیاورد وگفت حالا سوار میشین؟(و اشاره به اتومبیلش کرد)ا
...یلدا که تنفس کردن هم برایش دشوار بود گفت اما
.زیاد طول نمیکشه
.باشه
یلدا سوار اتومبیل شد.کامبیز اتومبیل را روشن کرد و دور زد و تا سر کوچه رفت. اما تا خواست از کوچه خارج شود
.اتومبیل شهاب به داخل کوچه پیچید
...رنگ از روی کامبیز رفت
.یلدا گفت شهابه
.کامبیز گفت لعنتی. عجب شانسی داریم ها
یلدا متعجب پرسید چیزی شده آقا کامبیز؟
کامبیز دستپاچه گفت نه نه. فعلا هیچی . ببیند اگه شهاب پرسید کجا میرفتی میگی میخواستی کتاب بخری
باشه؟ .و من هم اومده بودم دنبال شهاب وقتی تو رو دیدم ازت خواستم که تا کتابفروشی برسونمت
یلدا ترسید . با خود گفت خدایا. اینجا چه خبره؟چرا کامبیز اینطوری رفتار میکنه؟ جریان چیه؟
.شهاب ؼضبناک از داخل اتومبیل به آنها چشم دوخته بود
.کامبیز برایش دستی تکان داد و دوباره زیر لب گفت حالا پیاده شو. فقط جز این نگی
.من فردا ساعت 2میام دانشگاهتون. خداحافظ
یلدا متحیر از حرفهای کامبیز در اتومبیل را باز کرد و پیاده شد. شهاب بوق زد و شیشه را پایین داد و گفت
کجا میرفتی؟
.کامبیز از درون اتومبیلش فریاد زد دیگه هیچ جا میرم خونه
.شهاب هنوز مشکوک و متعجب نگاهش میکرد . گفت بیا کارت دارم
کامبیز گفت بعدا بهت زنگ میزنم. بابا زنگ زده و گفته بیا کمکم توی مؽازه... و دستی تکان داد و اتومبیل
.را از سر کوچه خارج کرد

romangram.com | @romangram_com