#هم_خونه_پارت_193
.فرناز بحدی عصبی شد که برای لحظه ای یلدا را رها کرد و سرش را در دست گرفت و نشست
گویی نمیدانست چه بگوید. چه بگوید تا اندکی از رنج یلدا را بکاهد. اصلا نمیتوانست لحظه ای خودرا بجای
او بگذارد. سر را بلند کرد و با تعجب گفت یعنی الان میترا خونه ی شماست؟
.یلدا تصدیق کرد و سر تکان داد
هر دو بقدری مستاصل بودند که بناچار به نرگس زنگ زدند. نرگس هم با شنیدن آن حرفها از دهان فرناز ناراحت
.شد . اما حالاسه تایی فکر میکردند
.یلدا که دلش میخواست نرگس هم پیشش بود پشت گوشی ناله کرد نرگس چیکار کنم؟ دارم خنگ میشم
.نرگس سعی داشت آرامش کند. یک ساعت با او حرؾ زد
.بیاد قول و قرار کامبیز افتاد و دلشوره گرفت. حتما کامبیز حرفهای مهمی برای گفتن داشت .یلدا آرامتر مینمود
.بالاخره با نرگس خداحافظی کردند
مادر فرناز که نگران شده بود پشت در اتاق فرناز آمد و گفت فرناز جان شام آماده است میایید پایین یا بیارم بالا؟
فرناز گفت مامان میشه بیاری بالا؟
.یلدا گفت من نمیخورم. تو هم برو پایین بخور
.فرناز گفت تو حرؾ نزن. فعلا پاشو یک آبی به صورتت بزن . داری از حال میری
.تلفن زنگ زد و فرناز گوشی را برداشت و بسردی سلام و احوالپرسی کرد و به یلدا چشم دوخت
.بعد از ثانیه ای گفت شهابه
.یلدا با اکراه گوشی را گرفت و گفت الو
کجایی ؟ چرا رفتی اونجا؟
.نمیخواستم مزاحمتون باشم
.شهاب عصبی حرؾ میزد. گفته بودم بدون اجازه ی من خونه رو ترک نکن. اگر مخالؾ اومدنش بودی خب میگفتی
.شهاب من اینجا راحتم . تو هم راحت باش
.ببین یلدا دوست ندارم شب جایی بمونی . مخصوصا اونجا
یلدا بی رمق گفت شهاب برای فردا کلی درس دارم . اجازه دارم قطع کنم؟
فردا صبح کلاس داری؟
...آره
.باشه مواظب خودت باش
.خداحافظ
.خداحافظ
آنشب یلدا تا دیر وقت با فرناز صحبت کرد . عاقبت فرناز گفت بالاخره میخوای چیکار کنی؟
مطمئن باش تا آخر صبر نمیکنم . من ظرؾ همین دو سه روز آینده کار رو تموم میکنم. راستش دیگه ظرفیتم
.تکمیله. میخوام خودم رو از این همه اضطراب و فشار و حقارت راحت کنم162
.آره باید کاری بکنی. اینطوری این ترم مشروط میشی. توهمه اش داری حرص میخوری و گریه میکنی
... ببین فرناز فردا قراره کامبیز بیاد دم دانشگاه
romangram.com | @romangram_com