#هم_خونه_پارت_175

یلدا گفت به تو چه ربطی داره؟
.آخه موهات که از جلو و پشت معلومه. یک دفعه سرت نکن راحت
.عیبی نداره . چون عروسیه همینطوری سرم میکنم. من اینطوری راحت ترم
.نرگس گفت راست میگه . فرناز خانم. ما که مثل جنابعالی نیستیم که هیچی حالیمون نشه
.فرناز بی اهمیت به آنها در حالی که آرایشش را ؼلیظ تر میکرد گفت .به جهنم. بذار مسخره تون کنند . به من چه
.یلدا وقتی شال حریر یاسی را روی موهای حلقه شده اش انداخت زیبایی اش دو چندان شد
...بخود لبخند زد و گفت خدایا شکرت. خدا کنه شهاب از لباسم خوشش بیاد
.زنگ در صدا کرد. یلدا از پنجره بیرون را تماشا کرد. کامبیز بود
یلدا گفت .ای بابا این مگه کارو زندگی نداره؟
فرناز پرسید ساسانه؟
.یلدا جواب داد نه کامبیزه
نرگس گفت مگه عروسی خواهرش نیست؟ این موقع اینجا چیکار داره؟
.یلدا گفت والله چی بگم...و به سوی گوشی آیفون رفت. بله
.سلام یلدا خانم
.سلام .حالتون خوبه
مرسی .یلدا خانم تا کی آماده اید؟
.ما تقریبا آماده ایم
.هر ساعتی آماده اید به من بگین میام دنبالتون
.نه متشکرم آقا کامبیز. قراره آقا ساسان بیان دنبالمون
مطمئنا میاد؟
.بله . فرناز اینا اینجان. حتما میاد
.باشه پس دیر نکنید
راستی آقا کامبیز . شهاب کجاست؟
.خونه ماست... (در حالی که میخندید ادامه داد)... حسابی ازش کار کشیدیم
نمیاد آماده بشه؟
.نه . از همونجا آماده میشه و میره خونه ی تیموری
...برای یک لحظه یلدا سکوت کرد.قلبش تند تند میزد و ساکت بود
.کامبیز ادامه داد .صبح کت و شلوارش رو گذاشت توی ماشین . شما نگران نباشین. همه چی خوبه
پس دیر نکنید... کاری ندارید؟
.یلدا بی رمق گفت نه مرسی
کامبیز رفت و یلدا با آنکه صورتش به وسیله ی رنگ های زیبا و خوش بو آراسته و نقاشی شده بود اما نگاهش
.ؼمگین به زمین خیره ماند147

فرناز گفت چی شد؟ شهاب کجاست؟

romangram.com | @romangram_com